این یادداشت را یکی از مخاطبان عزیز وبلاگ، خانم دکتر حسینی، برای ما ارسال کرده اند که هر چند نصفه است، اما خواندنش خالی از لطف نیست. با تشکر از این دوست عزیز، به محض اینکه ادامه مطلب را هم بفرستند ذیل همین پست اضافه خواهد شد.

* تابوی گره زدن: «طبق اصول جادوی هومیوپاتیک یا تقلیدی، مانع فیزیکی گره در طناب یا لباس یا... مانع همانندی در بدن یا زندگی و کار و... طرف ایجاد می‌کند. برای همین زایران مسلمان که در وضعیت احرام یا تابو قرار دارند نه در لباس‌شان گرهی باید باشد و نه حلقه‌ای به دست.» (فریزر 267)

در فرهنگ ایرانی عمل گره زدن یا قفل زدن، هم می‌تواند موجد خیر شود هم موجد شر و این بستگی دارد که گره یا قفل برای انتقال نیرو از منبع مقدس و پاک باشد یا از منبع اهریمنی و ناپاک. مثلاً چنانچه این گره یا قفل در مکان‌های مقدس و برای اتصال به قدیسان مذهبی باشد باعث انتقال نیروی شفادهنده اینان می‌شود و رفع خطر می‌کند اما اگر در مواقع مهمی چون ازدواج و زایمان باشد باعث ایجاد گره و بستگی همانندی در روند آن کار می‌شود. 

* حرمت معاشرت با بیگانگان: وحشیان بر این باور بودند که هر چیز یا شخص بیگانه دارای قدرت اهریمنی بسیار خطرناکی است که باعث بلا و مصیبت می‌شود لذا به هیچ عنوان نباید به آنها نزدیک شد و اگر این اتفاق ضروری است باید با انجام مراسمی از آنان دفع قدرت کرد. حتی کسانی که به نزدیک بیگانگان می‌روند یا با آنها تماس برقرار می‌کنند نیز تابو می‌شوند چون این قدرت اهریمنی به آنان منتقل شده و باید تطهیر شوند.

در ایران زمین همواره بلایا و مصیبت‌ها به بیگانگان نسبت داده شده و سرزمین بیگانگان نیز سرزمین فساد و بلا بوده است. در نتیجه هر آنچه به بیگانگان مربوط شود، یا ساخته و تولید ایشان باشد مانند خودشان تابو و اهریمنی است و اگر ناچار به تماس با آن شوند در اولین قدم باید تطهیر کنند تا دفع شر شود. انجام مراسمی چون قربانی کردن حیوان پیش پای مسافر یا قبل از ورود به خانه یا سرزمین غریب و جدید و دود کردن اسپند و کندر یا دادن صدقه و کفاره همه و همه برای رفع بلا و دفع نیروی اهریمنی و خطرناکی است که از بیگانگان می‌رسد. این مقاومت و پرهیز از تماس علاوه بر اشخاص شامل پدیده‌های مدرن و ناشناخته‌ای که از سرزمین بیگانه یا افراد بیگانه می‌رسد نیز می‌شود، از ورود رادیو و تلویزیون گرفته تا دستگاه ویدئو، ماهواره و اینترنت و... همگی در ابتدای امر تابو و ناپاک تلقی شدند و کسانی که به آنها نزدیک شدند نیز تابو و ممنوع شدند و حتی مجازات و کیفر کارشان را هم چشیدند.

اهداف تابو

فروید اهداف تابوها را به طور کلی این چنین دسته‌بندی می‌کند:

«الف: حفظ شخصیت‌های مهم مانند رؤسا، کشیشان و اشیای ارزنده در برابر هر نوع گزند ممکن. 
ب: حفظ ناتوانان مانند زنان، بچه‌ها و مردم عادی در برابر نیروی جادویی مقتدر در کشیشان و رؤسا. 
ج: حفظ کسانی که با مرده تماس داشتند و یا از غذاهای ویژه‌ای خورده‌اند و در نتیجه در معرض خطرند و غیره.
د: پیشگیری از اختلالاتی که به هنگام تحقق پاره‌ای از اعمال بزرگ زندگی مانند تولد، ازدواج، اعمال جنسی، بلوغ و غیره ممکن است پیش آید.
هـ: حمایت از موجودات انسانی در برابر خشم و اقتدار خدایان و شیاطین.
و: کمک به بچه‌ها به هنگام تولد و یا حفظ نوزادان در برابر خطرات بزرگی که به سبب وابستگی آنها به اولیا متوجهشان می‌شود.» (فروید، توتم و تابو 46)

تابوها با این اهداف از میان بدوی‌ترین اقوام و قبایل برخاستند و بعدها به صورت قالب عادی قانونگذاری و در خدمت گرایش‌های اجتماعی بسیار جدیدتر از خود درآمدند و به تبع آن اهداف جدیدی را نیز تأمین کردند. 

تابو در جامعه ایران

تابوهای اولیه، منشاء منعیات اخلاقی و پیدایش مذاهب و سایر قانونمندی‌های اجتماعی در دوره‌های بعدی شدند  هرچند خود در ماهیت، ریشه‌ای ملکوتی یا اخلاقی نداشتند. با این حساب جوامع مختلف بشری در تمام دوران هم تابوهای جدید وضع کرده‌اند هم بسیاری از تابوها را کنار گذاشته‌اند. ضمن این که هیچ تابویی یافت نمی‌شود که هرچند هم شدید و مهم باشد اما از آن هتک حرمت نشده باشد.  آنچه برای امروز جامعه به کار می‌آید این است که تابوهای رایج و زنده شناخته شوند و علت هتک حرمت آنها نیز بررسی شود تا چنانچه ضرورتی در حفظ آنها نیست حرمتشان از بین برود و یا چنانچه به حال جامعه سودمند هستند از مواضع شکست آنها جلوگیری شود. اتفاقی که شاید در جوامع باز سریع‌تر رخ می‌دهد تا در جوامع بسته در حال توسعه.

و اما جامعه ایرانی، سال‌هاست که در حوزه گذار از سنت و ورود به عرصه مدرنیته هزینه پرداخت می‌کند و تلاطم و آشوب این تغییر در همه زمینه‌ها از جمله علوم، فرهنگ، اخلاق، دین، سیاست و... دیده می‌شود. اما این درد آگاهانه و ناگزیر هنوز چاره جویی و درمان نشده است. عجیب است که حتی یک اثر مدون در خصوص معرفی و بررسی تابوهای جامعه ایرانی تهیه نشده است. شاید علت اصلی این باشد که در ایران، حتی از «تابو» صحبت کردن ولو در محافل علمی تابوست!

علاوه بر تابوهایی که معمولاً در سطح باورهای عمومی و در میان توده‌ عوام شدت و رواج دارند نمونه‌های بسیاری نیز در میان طبقات فرهیخته و علمای دینی و علمی دیده می‌شود «که با اصول جوامع مدرن که همان عقلانیت انتقادی است در تضاد و تعارض ذاتی قرار دارند... در زمینه فرهنگی بحث در مورد روابط جنسی و روابط دختران و پسران و مشکلات مربوط به آن... یا در زمینه مسایل سیاسی هنوز بحث در مورد رژیم گذشته و نقاط قوت و ضعف آن به صورت تابو باقی مانده است. به طوری که هر کس درباره آن سخن می‌گوید باید حتماً به بدگویی از آن بپردازد.» (صالحی 60)

ملت ایران سال‌هاست که دچار شکست فکری و تعدد شخصیت شده است و چند رویه و گاه کاملاً متفاوت عمل می‌کند. چندین نقاب (Persona) دارد و گاه بر حسب موقعیت در جایی حرمت یک تابو را نگه می‌دارد اما «چون به خلوت می‌رود آن کار دیگر می‌کند»[9]. چه بسا علت شکست بسیاری از برنامه ریزی‌های فرهنگی و اجتماعی همین باشد. از سوی دیگر هر تابو یا حرمتی که از سوی جامعه به دفعات شکسته می‌شود نشان‌دهنده‌ میل عظیمی است که در ناخودآگاه جمعی آن ملت نسبت به انجام دادن آن کار و نزدیک شدن به آن وجود دارد.

زن بودن

زن بودن و ماهیت، هویت و جنسیت زنانه داشتن در فرهنگ‌ها و اساطیر ملل مختلف، نوعی «تابو» به حساب می‌آید و ناظر به هر دو معنای لغت تابوست: هم مقدس هم اهریمنی. در اساطیر مربوط به آفرینش، شیطان و مار و زن، هر سه صورت‌های بدلی یکدیگرند.

در آینه ادبیات و امثال و اشعار و اساطیر کهن فارسی نیز تصور مثبتی از زن منعکس نشده است. بلا و فتنه‌ای است که در عین شر بودن اما هیچ خانه‌ای هم نباید از آن خالی باشد. موجود ضعیف و ناقص العقلی است که اگر بخواهند دلاوری، جنگاوری، پهلوانی، مردی، پسری و خلاصه مذکری را به بالاترین مراتب توهین و تحقیر کنند کافی است بگویند مثل زنان است یا کم از زنان است. حتی ریشه رذالت‌ها و کژی‌ها و ناراستی‌ها و معایب فرزندان را در پیشینه مادر باید جست نه تیره و تبار پدری و برعکس فضل و هنر از پدر می‌رسد.

براساس قوانین تابویی، «زن» از فرط مقدس بودن یا اهریمنی بودن هم خطرناک است هم در خطر و باید از تماس و ارتباط با دیگران به دور باشد تا نه خود آسیب ببیند نه به دیگران آسیب برساند. بنابراین اکثر تابوهای اجتماعی و دینی بر این پایه بنا شده‌اند تا زن هم در انزوا بماند و هم از فراهم ساختن زمینه تابوشکنی و به خطر انداختن دیگران جلوگیری شود.

بعدها این تابو به «ناموس و حَرَم» تغییر نام داد و جزو بزرگترین و مسلط‌ترین و قوی‌ترین تابوهای مشرق زمین باقی ماند و تابوهای بسیار دیگری از دامان آن برخاست.

بنابر اعتقاد و باور به این تابو، بسیاری از قوانین در مورد زنان حالت ویژه پیدا کرد و باعث شد تا ریشه‌ تفکرات مردانه و نگاه جامعه به تابوی زن با همه‌ تحولات فرهنگی و مدرنیزاسیون و عقلانیت‌گرایی، همچنان در ترس‌ها و تحدیدات و قوانین سنتی باقی بماند. از واکاوی داستان‌های زنان فریاد اعتراض و مخالفت و مقابله‌شان به گوش می‌رسد که نمونه‌هایی از آنها ذکر می‌شوند:

اصولاً بر این اساس که زن هم مقدس است هم اهریمنی می‌تواند هر دو قدرت را داشته باشد. با ورود هر دختری یا زنی به خانه، کلیه امور خیر و شر از قدم او رقم می‌خورند. در «طوبا و معنای شب» چهار سال خشکسالی به وجود طوبا و قدم او در خانه شوهرش حاجی محمود نسبت داده می‌شود و جالب اینجاست که پس از طلاق دادن طوبی، باران می‌بارد!

در رمان «دل فولاد» دختر ستمدیده و بی‌پناهی که از ترس شوهر قماربازش خانه را ترک می‌کند با رفتار وحشیانه پدرش مواجه می‌شود و تمام اعتراض به فرار اوست نه به شوهری که زنش را پای قمار می‌بازد. هرچند در آخر رمان پدر روی دختر را می‌بوسد و می‌گوید که زمانه عوض شده است. «فرار از خانه» اتفاقی است که اگر فاعل آن زن یا دختر باشد یک حالت است و اگر فاعل آن پسر یا مرد باشد حالتی دیگر.

در «جمعه خاکستری» زن و شوهر هر دو تئاتر بازی می‌کردند اما از آنجا که زن بودن، مادر بسیاری از تابوهاست، تئاتر بازی کردن از نظر شوهر وی برای زنان دیگر مجاز است و حتی می‌تواند با کارآموزان رابطه برقرار کند اما برای زنی که همسر اوست غیرمجاز است: «ببین زنی که شوهر کرد دیگه بازی مازی رو می‌ذاره کنار، بعدشم خیال نکن که خنگم، هی نگو مچاله می‌شی، مچاله می‌شی. حسودیت می‌شه. همین و بس وگرنه من که کاری باهاشون ندارم. میان یه چیزی یاد می‌گیرن یه دستی هم به سر و گوششون می‌کشم.» (روانی پور، کنیزو 134)

نظیر همین موضوع در «آمده بودم با دخترم چای بخورم» تکرار شده است.

«راوی» تا وقتی همسر آقای کارگردان است هم تحقیر می‌شود هم اجازه بازی کردن در هیچ فیلمی را ندارد و اصلاً به درد این کار نمی‌خورد. اما بعد از این که طلاق می‌گیرد و دیگر «همسر» آقای کارگردان نیست، نگاه مرد به او عوض می‌شود. به نظرش می‌رسد حالا می‌تواند بازی کند. چقدر هم برای نقش «لیلی» مناسب است!


مادر

در فرهنگ ایرانی، تابوی مادر و قدرت و تقدس او چنان بالاست که کمتر کسی جرأت می‌کند چهره‌ دیگری از او نشان دهد. حتی در باورهای زنانه، کسی که مادر می‌شود خود به خود یک سری اعمال و رفتار را بر خود حرام می‌داند و از آنها پرهیز می‌کند. حتی رنگ‌های مادرانه مشخصند (رنگ پوشاک، رنگ آرایش، رنگ ماشین و... ). اعمال و تفریحات شخصی، حریم شخصی و خصوصی در زندگی یک زن پس از مادر شدن معنا ندارد. عشق بازی و روابط جنسی و زناشویی زنان پس از مادر شدن تحت سیطره‌ این «تابو» عوض می‌شود. حال اگر زنی بخواهد از این چارچوب قالب فراتر رود قطعاً حریم مادرانه را شکسته است و این حرمت شکنی خود مراتب و انواعی دارد. گاهی مانند زنان مجموعه‌هایی «مثل همه عصرها» و «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد و «پرنده من» فریبا وفی به تنهایی و روزمرگی و یکنواختی زندگی‌شان پس از ازدواج و مادر شدن می‌رسند و دچار یأس و سرخوردگی می‌شوند.

گاه مانند مامان عشرت در «جزیره سرگردانی» دانشور سر به شورش برمی دارند. هرچند در این داستان احمد گنجور، شوهرش، او را دوست دارد و با وجودی که از رابطه با مرد دیگری حامله شده است، حاضر نیست او را طلاق بدهد، اما در مجموع احترام و جایگاهی در چشم دخترش ـ هستی ـ و دیگران ندارد. و نویسنده خود در حوادث داستان موجبات مجازات و پشیمانی‌اش را فراهم می‌دهد تا با توبه و پشیمانی، کفاره این تابوشکنی‌اش را بپردازد و تزکیه و تطهیر شود.

همچنانکه مادر هستی از طبقه اعیان و روشنفکران و نوجویان انتخاب شده است که قیود و چارچوب‌ها را درهم می‌شکند، مادر رحیم در «بامداد خمار» فتانه حاج سید جوادی، از طبقه بسیار پایین جامعه نیز وجود دارد که نشان دهنده لئامت و نالایقی و ناشایستگی مادر به عنوان تربیت‌كننده فرزند است و خواننده با وجود مادر بودنش هیچ علاقه و احترامی به او احساس نمی‌کند.

از سوی دیگر رمان «رقصی چنین» نوشته‌ی مهناز کریمی، در توصیف «هوس‌های اضطراب آفرین زنی است که به صراحت از امیال خود می‌گوید: «بانو» زنی است به ظاهر معصوم اما کینه‌توز و ویرانگر که در آن حال که دارد به شوهر و فرزندانش لبخند می‌زند، آرزوی مرگ آنان را در سر می‌پروراند.» (میرعابدینی، 1141)

مسائل جنسی

مسائل جنسی و حرف از آنها از جمله تابوهای قدری هستند که در کشور ما وجود دارند و به ویژه برای زنان اعمال می‌شوند. «مسائل جنسی» عنوانی کلی و عمومی است که همچون تابوی «زن بودن»، خود بسیاری تابوهای دیگر را تولید می‌کند و یا امور بی‌شماری مثل ازدواج را تحت حرمت خود در می‌آورد.

ازدواج به ویژه به صورت سنتی و از طریق خواستگاری، گویی مسیری است كه برای زنان منجر به عشق و آرامش نمی‌شود. سرخوردگی و یكنواختی و روزمرگی و ملال خواهد داشت. گویی از زنانگی‌ها و جذابیت‌های آنان می كاهد. «لیلی» بودن با ازدواج یكی نیست و یا «لیلی ماندن» در زندگی زناشویی بعید است. در نتیجه تنها مجوز بی‌خطر شدن و رفع تابو از زنان همین ازدواج كردن است. تا مجرد باشند زن هستند و تابو و صلاحیت خیلی امور را ندارند و در مظان اتهامات بسیاری نیز هستند. همان طور كه به محض طلاق گرفتن یا بیوه شدن نیز دوباره میوه می‌شوند و خطرناك البته از نوعی دیگر. این بار زنان مطلقه برای خود زنان نیز خطر دارند.

در «جزیره سرگردانی»، مراد كه اهل سیاست و مبارزه است اعتقادی به ازدواج ندارد و می‌گوید ازدواج دست و پاگیر است اما رابطه‌ صرف با هستی را دست و پاگیر نمی‌داند و بالعكس «سلیم» ارتباط با زن را به صرف اعتقادات مذهبی فقط در گرو ازدواج می‌داند و با وجود معایبی كه به قول خودش در هستی سراغ دارد: مذهبی نبودن، سن بالا داشتن و عاشق مراد بودن، از او می‌خواهد صیغه‌عقد را بخوانند تا رابطه‌شان مجوز شرعی داشته باشد.

«بر بال‌های پرواز» شرح زندگی زنانی است كه همگی به حكم ازدواج كردن از عشق محروم مانده‌اند. گویی عشق و ازدواج در یك جا نمی‌گنجند و شوهرانشان نیز بین زن و معشوقه فرق می‌گذارند.

در «شب بلند» مفهوم ازدواج در خانواده‌ای روستایی به خوبی نشان داده می‌شود: موجودی مادینه (مونث، دختر) + مرد. مابقی چیزها حل است. نتیجه‌اش هم معلوم است. عروسك دختربچه‌ای را از او می‌گیرند و به جایش النگو دستش می‌كنند و روسری سرش می‌كنند و تحویل مردی می‌دهند كه به او عموابراهیم می‌گفته و حالا شوهر او شده. شب زفاف دختربچه‌ بیچاره تا صبح آن قدر جیغ می‌كشد كه جان می‌دهد و می‌میرد.

احساسی كه یك زن به ازدواج و ترس‌های ناشی از زن بودن دارد را مهشید امیرشاهی به خوبی در داستان «در این مكان در این زمان» بیان كرده است: «با ف رفتم سینما. وقتی پدر فهمید خجالت نكشیدم. احساسی كه داشتم خجالت نبود. ترس بود» (امیرشاهی 161)

«ترس باقی ماند. ترس از این كه كار بدی كرده‌ام، كار كثیفی كرده‌ام و عشق را برد ... و هرگز به گرمی دو نفس و نرمی دو آغوش نرسید. به خانه‌ تازه رفتم. هیچ چیز تازه نبود. جز ترس‌های تازه: چرا این طور گفتی؟ چرا آن طور دیدی؟ چرا این كار را كردی؟... این ترس هم با صیغه‌طلاق تمام شد. وقتی طلاق گرفتم همه مدعی شدند... مردها پرمعنا می‌پرسیدند: چرا طلاق گرفت؟ و متوقع بودند.
زن‌ها به طعنه می‌گفتند: چرا شوهر نمی‌كنه؟ و كینه به دل داشتند.

پس زندگی یعنی ترسیدن. برای همیشه از بیگانگی آدم‌ها ترسیدن.برای همیشه از بیگانگی آدم‌ها ترسیدن. از قزاق و عسس ترسیدن. نور ندیدن، نفس نكشیدن... می‌ترسم... از بودن می‌ترسم. از بودن در این مكان در این زمان می‌ترسم. می‌ترسم.» (همان 164، 162)

در «آمده بودم با دخترم چای بخورم» نكته‌ای است كه در اكثر روابط زن وشوهری در ایران دیده می‌شود، همان كه مردها زن خانه‌شان را برای اداره‌ امور زندگی لایق می‌دانند و معشوقه‌هایشان كسانی هستند غیر از او كه با ازدواج وارد زندگی‌اش شده و به حكم قرارداد، همسر اوست. گویی «ازدواج» یعنی حذف جذابیت‌ها و از آن پس همه‌ زن‌ها قابل توجه و تأمل می‌شوند به جز یك زن و آن كسی است كه در خانه است و مادر بچه‌ها و همسر اوست. در این داستان زن می‌خواهد نقش لیلی فیلم‌های شوهرش را بازی كند اما شوهرش به او می‌گوید: «زیبایی‌ات حس ندارد. نمی‌شود»، او را كتك می‌زند و مجبورش می‌كند لاس زدن‌های او را با كارآموزان و هنرپیشه‌ها تحمل كند. اما همین زن بعد از طلاق می‌شود لیلی واقعی. به مادرش می‌گوید: «من و مهران از وقتی از هم جدا شدیم، خوبیم.» (ارسطویی، آمده بودم با دخترم چای بخورم 15، 14)

«لیلی هم بازیگر خوبی نبود... باید به شعرهایی كه شوهرش برای زن‌ها می‌گفت گوش می‌داد و به جای آن برای شاعرها چای می‌آورد. لیلی باید قوادی شوهر شاعرش را می‌كرد و ... كتاب شعرش را كه چاپ می‌كرد، اول كتاب می‌نوشت : «پیشكش به لیلی».» (همان 38)