حمید احمدی؛ روزنامه اعتماد

در تاریخ نظریه ادبی جدید در مورد خوانش، سه رویکرد را می ‌توان آشکارا از هم بازشناخت:

۱ـ مولف محور

۲ـ متن محور

۳ـ خواننده محور

رویکرد چهارمی هم هست که بر تعامل میان متن و خواننده استوار است و از آن بعنوان راه میانه یاد کرده‌اند.

هرش از نظریه‌ پردازان برجسته طرفدار قصد (یا التفات) مولف است که کتاب مهم اش "اعتبار در تفسیر" در سال۱۹۶۷ منتشر شد. او طرفدار شیوه سنتی هرمنوتیک است که با نظریات فریدریش شلایر ماخر و ویلهلم دیلتای پیوند دارد. از دید هرش تاکید بر قصد مولف مغایرتی با امکان تفسیرهای متعدد از یک متن ندارد "مشروط بر آنکه همه آنها در چارچوب" نظام انتظارات و احتمالات بارزی "که معنای مولف اجازه می ‌دهد قرار داشته باشند. (م۱، ص۹۳) هرش با جدا دانستن ذهن مولف از اثر مخالف است و این فرض را "نسبی ‌گرا و به معنایی کامل ذهن‌ گرا" تلقی می کند. (م۲، ص۵۹۶) لئو اشتراوس، مانند هرش، به وجود "معنای نهایی" باور دارد. باختین هم بر وظیفه "شناخت اثر به شیوه‌یی... که مولف آن را آفریده است، بی ‌آنکه از محدوده شناخت مولف فراتر رویم" تاکید می ‌ورزد. (م۲، ص۵۹۸) با وجود این معتقد است آثار ادبی می‌توانند چندسطحی و چندمعنا باشند.

اینها نمونه‌هایی از آرای التفات ‌گرایان است که اعتبار تفسیر را در جست‌ و جویش برای یافتن قصد نویسنده می‌ دانند.

ساخت گرایان، در تقابل با نظریه‌ های رمانتیک سنتی و مسلط در قرن نوزدهم، بر متن ـ همچون کلی یکپارچه و مستقل از مولف ـ تاکید می‌ کنند. بنابر نظریه‌ های سنتی اثر حاصل تجربه نویسنده و آفریده او است، و از این ‌رو ذات مولف را بیان می‌  کند. ساختگرایی اما، رویکردی ناانسان‌ گرایانه به نقد و تفسیر ادبی دارد". از دیدگاه ساخت ‌گرایان نوشتار منشایی ندارد". (م۳، ص۱۲۴) حال آنکه "در اندیشه رمانتیک سنتی، مولف… مقدم بر اثر قرار دارد و اثر حاصل تجربه اوست". (م۳، ص۱۲۳) از دید ساخت‌ گرایان واقعیت را نه زبان نویسنده که ساخت زبان تولید می کند و "منشاء معنا دیگر تجربه مولف یا خواننده نیست، بلکه عملیات و تقابل‌ های حاکم بر زبان است". (م۳، ص۱۲۵)

نقد نو ابتدا در مقالاتی از تی.اس.الیوت، در دهه ۱۹۲۰، مطرح شد. الیوت در توافق با اثبات‌ گرایان از حرکت مطالعه ادبیات به سمت عینیت علمی پشتیبانی می ‌کند. درعین‌حال در واکنش به آنها می گوید که علم راهی به ادبیات ندارد زیرا ادبیات خود دربردارنده دانشی است یکه از مهم ‌ترین ناقدان نو ریچاردز است که آثار مهمی در همین دهه نوشت. فعالیت و نفوذ "مکتب نقد نو" در امریکا، در اواخر دهه۴۰ و اوایل دهه۵۰، گسترش یافت. از ناقدان نو امریکایی کلینت بروکس و رابرت پن وارن را می ‌توان نام برد. نقد نو هیچ ‌گاه مکتب منسجمی نبوده است. ناقدان نو "اصول موضوعه مهمی در باب استقلال اثر هنری، مقاومت در برابر واگویی و تعبیر اثر، وحدت نظام‌مند آن، استفاده ناگزیر آیرونیک آن از زبان و اهمیت خوانش دقیق ارائه کردند." (م۴، ص۴۳۰) نقد نو به شکل ‌گرایی روسی نزدیک است. منتقدان نو نگاهی شکل ‌گرایانه به ادبیات دارند.

بر اساس این نگرش در بررسی متن ادبی باید به فرم آن پرداخت نه شخص هنرمند. و معنای اثر در درون متن است نه ذهن نویسنده". اصحاب مکتب نقد جدید بر این عقیده بودند که وحدت یک متن در ساختار آن است و نه در قصد مولف. اما این وحدت قائم به ذات، پیوندهای پنهانی نیز با مولف دارد". (م۳، ص۱۴۸) منتقدان نو و شکل‌ گرایان هر دو، به "استقلال اثر ادبی، تمایز میان زبان شعری و زبان علمی و ساختار پویای شعر" باور دارند. (م۴، ص۴۳۳) نقد نو مانند ساختارگرایی معتقد است معنا را ساختار متن تعیین می کند، نه نویسنده. ناقدان نو بر این باورند که متن دارای "معنایی اصلی" همچون جوهر حقیقت است که باید آن را یافت و به نقد گذاشت. نقد نو هم بر پایه نگرش شکل‌مدارانه در مورد ادبیات استوار است. دیدگاه نقد نو، با کنار گذاشتن نویسنده و نیت او و تمرکز بر متن، راه را برای بارت و طرح نظریه مرگ مولف باز کرد.

نقد نو، شکل‌ گرایی و نیز نگرش‌ های واسازی و پساساختارگرایی با اثبات‌ گرایی در تقابل ‌اند. نقد نو هم مانند واسازی بر این باور است هیچ چیز بیرون از متن وجود ندارد. اما ادعای نقد نو کلام محور است و مبتنی بر این نظر که متن منبع معنا است. حال آنکه بنا بر ادعای ناکلام محور واسازی متن همواره معنا را به تعویق می ‌اندازد و این تفاوتی اساسی و مهم است.

پیش از ساختارگرایان، شکل‌ گرایان و ناقدان نو در حوزه نقد آثار ادبی، پدیدارشناسی به بررسی کاملا "درونی" متن می‌ پرداخت. باورمندان به نقد پدیدارشناختی، رابطه نویسنده و متن را انکار نمی‌ کردند اما می‌ گفتند برای آگاهی از ذهن نویسنده نباید به زندگینامه ‌اش مراجعه کرد. این گروه همچنین معتقد بودند باید به وجوهی از آگاهی مولف که در کارش پیدا است، بسنده کرد. بنابراین تاثیر پدیدارشناسی بر نظریه ‌پردازان مکتب‌ های یادشده آشکار است.

"مرگ مولف" نظریه‌ای است که رولان بارت در سال ۱۹۶۸، در مقاله‌ ایی با همین عنوان، مطرح کرد. بارت در این مطلب "این دیدگاه سنتی را که مولف، منشاء متن، منبع معنا و تنها شخص صاحب صلاحیت برای تفسیر است، رد می کند." (م۳، ص۱۴۸) دیدگاه ناقدان نو با تاکید بر متن و کنار گذاشتن نیت نویسنده راهگشای نظر بارت درباره ی "مرگ نویسنده" شد. (م۵، ص۴۲) بارت از ساختارگرایان برجسته بود و در دوره گرایش‌ اش به پساساختارگرایی به نظریه مرگ مولف پرداخت. البته ریشه این نظریه را، چنان که پیش‌ تر اشاره شد، می ‌توان در ساختارگرایی جست. به گفته بارت "زبان سخن می گوید و نه نویسنده." و " تولد خواننده باید به قیمت مرگ نویسنده تمام شود." (م۵، ص۳۶) رولان بارت در مقاله جالب "از اثر تا متن" متن را در مقابل اثر، همچون مفهومی سنتی، قرار داد و مدعی شد بسیاری از محصولات ادبی معاصر متن به شمار نمی ‌روند. بارت، بی‌آنکه از "ساخت‌شکنی" سخنی براند، مدعی شد متن را می ‌توان درهم شکست و این کار به دست خواننده فعال انجام می ‌گیرد. بارت نگاهی لذت ‌جویانه به متن دارد و آن را عرصه دال‌ ها می ‌داند و مرجع دال را "تصور یا مفهوم بازی". او در همین نوشته می گوید: "عمل یا کنش متن… ناظر بر تاخیر و تعویق نامتناهی مدلول است". (م۶، ص۶۰)

هانس گئورگ گادامر معتقد است تفسیر بر پیش ‌انگاشت ‌ها و پیش‌ داوری ‌های مفسر تکیه دارد و در نتیجه نشانگر محدودیت فهم است. او برای متن استقلال معنایی قائل است و برداشت نویسنده را ضرورتا درست ‌تر از برداشت خواننده نمی ‌داند. گادامر تفسیر را حاصل گفت‌ و گوی متن و خواننده می‌ داند. به بیان دیگر هر فهم و تفسیری را مستلزم هم ‌آمیزی افق ‌ها (چشم ‌اندازها)ی این دو تلقی می کند. گادامر، به‌ رغم باورش به پایان‌ ناپذیری تفسیرها، منکر نابرابری ارزش آنها نمی‌ شود. به نظر چارلز تیلر "پیامد نقد گادامر از عقل باوری کلاسیک عقل ستیزی یا نسبیت باوری نیست." (م۷، ص۱۱) گادامر با تفسیر سراسر ذهنی و دلبخواهی مخالف است و سنت را پایه ‌ای عینی برای تفسیر می ‌داند.

"فهم و تفسیر ما از یک متن… یکسره خصوصی و دلبخواهانه نیست… هر تفسیر به سنتی تعلق دارد و بخشی است از یک تاریخ و از این ‌رو درستی و نادرستی آن به معنای بسیار وسیع واژه پایه "عینی" دارد". (م۷، ص۱۲)

شاهرخ حقیقی، در مقاله  "هرمنوتیک و نظریه انتقادی" (م۷) از معیارهای گادامر برای فرق‌ گذاری میان فهم درست و نادرست یک متن به تفصیل یاد کرده است که در زیر به آنها اشاره می ‌شود :

۱ـ توجه به "یگانگی و یکپارچگی" درونی متن؛ متن بیانگر  "حقیقتی" است و همه تفسیرهای آن "به‌طور یکسان حقیقت ادعایی متن را بیان نمی ‌کنند". تفسیری بهتر است که در آن پیش داوری‌ های مفسر با معیار" یگانگی معنایی"  محک خورده باشد. (م۷، ص۱۳)

۲ـ توجه به "سنت تفسیری"؛ به گمان گادامر مفهوم "هم ‌آمیزی افق ‌ها" و ویژگی گفت ‌و شنودی فهم می‌ تواند مانع تفسیر دلبخواهی شود. "فهم و تفسیر راستین ناگزیر به یک سنت تفسیری تکیه دارد که گونه‌ای محدودیت هنجاری است برای طیف آزاد تفسیرهای گوناگون". (م۷، ص۱۴)

پس گادامر هم برای آزادی در تفسیر محدودیت قائل است و تفسیر راستین را بر سنت تفسیری متکی می‌داند.

یورگن هابرماس در انتقاد از گادامر "به انفعال تفسیرگر در مقابل سنت ایراد می‌ گیرد." (م۸، ص۱۰۹) به باور هابرماس گادامر ایدئولوژی را نادیده می‌ گیرد و "این امکان را در نظر نمی ‌گیرد که "حقیقت" ممکن است کارکردی ایدئولوژیک داشته باشد و از ساخت ‌های قدرت سرکوبگر حمایت کند". (م۶، ص۲۰۰)

پل ریکور نظریه ‌های تاویل متداول در غرب را به دو نوع تقسیم می کند:

۱ـ هرمنوتیک احیای معنا که می‌ کوشد وحدت و انسجام متن را آشکار کند. در این نوع "وظیفه تاویل بازیابی یا "گردآوری" معناست". (م۸، ص۱۱۰) که شباهت‌ های آشکاری با نظریه گادامر دارد. از دید ریکور این رویکرد به پدیدارشناسی دین مربوط است. تکیه گادامر بر سنت و حضور سراسری زبان، نظریه‌ اش را به نظریه تاویل امر مقدس نزدیک می کند.

۲ـ هرمنوتیک شبهه (یا ظن) که ریکور معتقد است مارکس، نیچه و فروید آن را بنیان نهاده ‌اند. این سه اندیشمند و نیز هابرماس که از آثارشان بهره برده است، در پی گذر از سطح ظاهر و رسیدن به حوزه واقعی معنی بوده‌ اند. پیروان مکتب شبهه بر این باورند که متن ‌ها انسجام ندارند و دارای تضادند، و به جای جست ‌و جو برای کشف حقیقت، به دنبال آشکار کردن "حقیقت به منزله دروغ گفتن" ‌اند. (م۶، ص۱۹۹) ریکور ساختارگرایی را از این نظر ستودنی می ‌داند که "موارد دلبخواهی خواننده را محدود کرد" و به یاد ما آورد تا بر "اهمیت تحمیل‌ های متن اصرار کنیم". (م۹، ص۶۸) به عقیده پل ریکور قلمرو هرمنوتیک را ساختارهای دلالتی مبتنی بر مجاز ـ مشخصا ـ نماد شکل می‌ دهند. او تاویل را فعالیتی فکری می‌ داند که مبتنی است بر "رمزگشایی معنای پنهان در معنای ظاهری و آشکار ساختن سطوح دلالت ضمنی در دلالت ‌های تحت اللفظی… به این ترتیب نماد و تاویل به مفاهیمی به هم مربوط بدل می ‌شوند." (م۱۰، ص۱۲۴) ریکور هم مانند منتقدان نو به استقلال "نوشته" از مولف باور دارد. اما او با دو سفسطه مخالفت می‌ ورزد:

۱ـ "سفسطه نیت ‌مندی" که ملاک تفسیر را قصد مولف می‌ داند و بس.

۲ـ "سفسطه متن مطلق" که مولف را کلا در روند تفسیر نادیده می‌ گیرد. به عقیده ریکور نتیجه حذف نویسنده فروکاستن متن است به شیء طبیعی "یعنی به چیزی که ساخته دست انسان نیست و به ریگ‌ هایی می ‌ماند که در شنزار یافت می ‌شود". (م۱۰، ص۲۴۶) پیدا است که ریکور به موضوع خوانش رویکردی میانه روانه دارد که در تفسیر هم متن را در نظر می‌ گیرد و هم قصد نویسنده را. به نظر می ‌رسد گادامر و ریکور راه میانه را پیش می‌ نهند که "استقلال متن و خواننده، هر دو را انکار می کند و بر خصوصیت مکمل این دو تاکید می ‌ورزد". (م۴، ص۴۶۶) چکیده نظریات ریکور در مورد خوانش را می ‌توان در این سخن او یافت:  "شاید بتوان گفت که متن، فضای محدود تاویل‌ ها است؛ فقط یک تاویل وجود ندارد، اما از سوی دیگر تعدادی بی‌ پایان از تاویل ‌ها نیز وجود ندارد. متن فضای واریاسیون‌ هایی است که محدودیت ‌ها و الزام‌ های خود را دارند، و برای برگزیدن تاویلی متفاوت، ما باید همواره دلیلی بهتر ارائه کنیم". (م۹، ص۷۰)

امبرتو اکو "اثر گشوده" را، شش سال پیش از انتشار مقاله "مرگ مولف" اثر بارت، نوشت. اکو سال‌ها بعد ادعا کرد: "در طول چند دهه اخیر… بیش از حد بر حقوق تاویل ‌گران تاکید شده است". و سپس افزود: "درست است که در بسیاری از نوشته ‌هایم از نظریه پرسغچارلز ساندرس پرس فیلسوف، نظریه ‌پرداز و ریاضیدان امریکایی (۱۹۱۴-۱۸۳۹) در مورد "نشانه ‌های نامحدود" سخن به میان آورده‌ ام اما باید عنوان کنم که نظریه ‌های مزبور منجر به این نتیجه ‌گیری نمی‌ شود که تاویل معیار و قاعده‌ ای ندارد. (م۱۱، ص۴۵) در ادامه هم اظهار داشت ادعای پایان ‌ناپذیری تاویل ‌ها  "به آن معنا نیست که هر نوع کنش تاویل الزاما راه به جایی ببرد و درست از کار درآید". (م۱۱، ص۴۶) اکو باور ندارد که میان تاویل ‌های گوناگون از یک متن تاویلی برتر باشد.

اما معتقد است: " امکان تشخیص تاویلی که آشکارا غلط، بی‌ربط و دور از ذهن است، همواره وجود دارد". (م۱۱، ص۴۷) معیار اکو برای درستی یک تاویل انطباق آن با متن است؛ اصلی که آگوستین قدیس آن را چنین اعلام کرده بود: "هرگونه تاویل که براساس بخشی از یک متن ارائه شده، در صورت مطابقت با آن، قابل قبول است اما چنانچه با بخشی دیگر از همان متن همخوانی نداشته باشد، باید آن را مردود اعلام کرد". (م۱۱، ص۴۸) پس اکو هم مانند آگوستین به وحدت و انسجام متن باور دارد و تاویل منکر و ناقض این یکپارچگی را نمی ‌پذیرد. به باور اکو ابهام زبان متن و استفاده از نماد و استعاره در آن باعث گسترش فضا برای تاویل می ‌شوند. او اساس تاویل را متن می ‌داند، نه ذهنیت نویسنده. با وجود این معتقد است: "کنار گذاشتن مولف بینوا از جریان تاویل اندکی ناشیانه به نظر می‌ آید". (م۱۰، ص۳۱۸) به‌ زعم اکو شاید برخی برداشت‌ های نادرست از رمان معروفش "نام گل سرخ" در تغییر نظراتش در مورد تاویل (و اعلام آشکار زنده بودنش،) موثر بوده‌ اند.

میان نظریات دریدا و بارت در مورد بی‌ ارتباطی مدلول با واقعیت بیرونی نزدیکی و شباهت فراوان است. این اندیشه استوار است بر نظریات سوسور زبانشناس ساختارگرا، که نشانه را واجد دو جنبه دال و مدلول می ‌داند و مدلول را با شیء (در جهان واقعیت و خارج از زبان) بی ‌ارتباط تلقی می کند.

بارت، برخلاف ریکور، متکثر بودن متن و برخورداری آن از معانی متعدد را ناشی از ابهام محتوای آن و بهره ‌گیری آن از زبان مجازی نمی ‌داند. بنابراین تفسیر را هم کنشی برای گشودن رازها و ابهامات متن فرض نمی کند. برای او تکثر معنا حاصل "نشو و نمای بی ‌وقفه دال در عرصه متن" است که نباید آن را با "نوعی فرآیند هرمنوتیکی تعمیق معنا یکی دانست". (م۶، ص۶۰)

به تصور او "منطق حاکم بر متن، منطق مبتنی بر مجاز مرسل یا همجواری مجازی است، نه منطقی جامع و توضیح دهنده که هدفش تبیین "معنای اثر" است". (م۶، ص۶۰) اما اکو (دست‌کم در مورد آثار گشوده) مشابه ریکور می ‌اندیشد و ابهام را دلیل گشودگی و درنتیجه تفسیرپذیر بودن چنین آثاری می ‌داند. "آثار کافکا همچون نمونه‌ایی از " اثر گشوده" جلوه می کند… این آثار به دلیل ابهام خود گشوده‌ اند". (م۲، ص۳۵۳)

گادامر و بارت، در خصوص تفسیر، در دو نکته هم عقیده اند:

۱ـ وابستگی ذاتی تفسیر به یک زمینه خاص معنایی که مفسر منشاء آن است.

۲ـ مخالفت با عینی‌ گرایان که میان متن و واقعیت بیرون از آن قائل به نسبت ‌اند. اما، چنانکه پیش ‌تر گفته شد، گادامر با تکیه بر سنت برای تفسیرگر محدودیت ایجاد می کند. حال آنکه بارت نقد و تفسیر را سراسر ذهنی و پس آزاد از هر عامل محدودکننده‌ ایی می ‌داند. "… زبان رادیکال بارت گویای آن است که… زمینه نقد توسط مفسر عرضه می ‌شود و هر نقدی تماما ذهنی است." (م۱۲، ص۳۰۲) ریمون پیکار در انتقاد از بارت مدعی شده است نقد تا این حد ذهنی اجازه می ‌دهد درباره متن "هر چیزی گفته شود".

ولفگانگ آیزر و استنلی فیش از دیگر نظریه ‌پردازان برجسته خواننده‌ محورند. از دید فیش عینیت متن "تنها یک توهم است زیرا آنچه واقعاً باید توصیف شود، فقط فرآیند قرائت است." (م۱۲، ص۳۳۱) فیش شعر را نه یک موضوع و پس ایستا، بلکه فرآیندی پویا و پیوسته در حال تغییر می‌ داند. کوزنز هوی بر این باور است که نپذیرفتن متن هم چون چیزی مستقل و در خود، به این نتیجه منجر نمی‌شود که "متن خود هیچ است یا اصلاً وجود ندارد." (م۱۲، ص۳۳۱) به راستی چگونه می‌ شود از متنی آشتی‌ جو، مانند شعر حافظ، دعوت به خشونت را دریافت؟ به قول کوزنز هوی "معرفی عشق به منزله موضوع شعری که در واقع به مرگ می ‌پردازد، نشانگر ارتکاب خطایی در مورد متن است." (م۱۲، ص۳۳۱)

هدف اصلی نظریه‌ های دریافت بررسی نقش خواننده در ادبیات است. رومن اینگاردن نظریه ‌پرداز لهستانی در آغاز سده بیستم به کاربست انتقادی پدیدارشناسی دست زد. او اثر ادبی را صرفا مجموعه ‌ایی از طرح‌ها و جهت ‌گیری ‌های کلی می‌ داند که خواننده به آنها تحقق می ‌بخشد. در نظریه دریافت آیزر، از بانیان مکتب کنستانس، هم خواننده نقش محوری دارد، با این حال متن قابل اغماض نیست. آیزر معتقد است در متن شکاف ‌ها یا خلاهایی هستند که خواننده آنها را پر می کند. به نظر رامان سلدن "روشن نیست که آیا آیزر مایل است قدرت پر کردن سفیدخوانی ‌های متن را به خواننده واگذار کند، یا آنکه متن را تعیین کننده نهایی اقدامات خواننده می ‌داند." (م۳، ص۲۳۰) اما آیزر، با بهره ‌گیری از اندیشه‌ های استادش گادامر، معنا را محصول تعامل میان ویژگی‌های متن و دانش خواننده می‌ داند. این نکته را می‌ شود از این سخن آیزر دریافت که در مقاله‌ ایی با عنوان "تعامل بین متن و خواننده" آمده است: "هر زمان که خواننده خلاها را پر می کند، ارتباط آغاز می ‌شود. خلاها مانند محوری عمل می ‌کنند که کل رابطه بین خواننده و متن حول آن می ‌گردد. از این‌ر و جاهای خالی سازمان یافته متن فرآیند خیال ‌اندیشی را بر می ‌انگیزند تا خواننده طبق شرایط متن آن را اجرا کند." (م ۱۳، ص۳۰۱) پس آیزر هم برای تفسیر و خیال‌پردازی‌های خواننده عوامل محدود کننده‌ ایی قائل است همچون شرایط متن و لزوم پر کردن جاهای خالی متن طبق آن شرایط.

تنها امبرتو اکو نبود که در باورش به نامحدود بودن آزادی خواننده تجدید نظر کرد. استنلی فیش هم با طرح این نظر که متون برای "اجتماعات تفسیری" خاص معانی مختلفی دارند، در عمل "این نظر که فقط خواننده مسوول معنا است را رها کرد." (م۱۳، ص۳۰۵)

دریدا زبان را نظامی کاملاً افتراقی و ناپایدار فرض می کند. از دید او معنا "در فرآیند قرائت معوق می ‌ماند… معنا همواره "در پردازش" است و قطعی نیست." (م۱۳، ص۳۰۹) نظریات دریدا در مجموع، حاکی از نگاهی به شدت ضدنیت ‌باوری است. شاید این برداشت از اندیشه ‌های دریدا سبب شد در جایی از دشواری تشخیص تمام ضروریات کلاسیک تفسیر و توجه به آنها یاد کند و  "بهره‌ گیری از تمام وسایل موجود در نقد سنتی" را لازمه چنین تلاشی بداند و نتیجه بگیرد که بدون تشخیص ضروریات کلاسیک و توجه به آنها "تولید نقادانه در معرض گسترش همه جانبه و از هر سو و اعطای مجوزی به خود برای به زبان راندن هر چیزی خواهد بود." (م ۱۴، ص۲۳۶) کریستوفر نوریس برای رفع پنداری که بهانه به دست تاویل‌ گران می ‌دهد تا به اتکای آن برداشت ‌هایی دلبخواهی از متن ارائه دهند، از پل دومان (استاد بزرگ امریکایی در زمینه ساخت ‌شکنی) مطلبی را نقل می کند که ضمن آن مدعی شده است خوانش به هرحال رخدادی شناخت‌ شناسانه است و اگرچه یک خوانش حقیقی وجود ندارد "هیچ خوانشی که مساله صدق و کذب اساسا در آن مطرح نباشد قابل تصور نیست." (م۱۴، ص۲۳۷)تفسیر به رای و قتل مولف بابک احمدی در کتاب "ساختار و تاویل متن" از تقابل دو شیوه تفسیر نزد مفسران مسلمان یاد می کند :

۱ـ تفسیر "قرآن به قرآن" که یاری گرفتن از آیات دیگر را برای فهم آیه ‌ایی مجاز می‌داند. این نوع تفسیر در واقع محدود به متن است.

۲ـ تفسیر به رای که به گفته ملاصدرا درنتیجه  آن مفسر "قرآن را مطابق رای و نظر خود تاویل می کند، یعنی رای و نظر خود را بر این تفسیر بار می کند." (م ۲، ص۵۰۷) بار کردن نظر خود بر تفسیر مورد انتقاد بسیاری از صاحب ‌نظران معاصر هم بوده است. در کتاب "مبانی نقد ادبی" می ‌خوانیم: "بار کردن تفسیرهای اضافی بر متن یکی از خطاهای جدی نقد است." نویسندگان این اثر در ادامه بر بی‌ پایان نبودن تفسیرها تاکید می‌ کنند: "کلمات در متن هرچند که ممکن است معناهای متعدد داشته باشند اما اصلاً نمی‌ توانند هر معنایی داشته باشند." (م ۱۵، ص۴۳) تفسیر به رای در واقع "تفسیر من درآوردی" است زیرا برآمد ذهن خواننده ‌ایی است که متن را چیزی می ‌داند بی‌زبان و سخن، ابزاری که می ‌توان برای بیان مقاصد خود به کارش گرفت.

شکی نیست که تمام نظریه ‌های معطوف به خواننده، و البته قاطعانه ‌تر از همه "نظریه مرگ مولف"، در پایین کشیدن نویسنده از جایگاه مسلطش (در تعیین معنای متن و تفسیر آن) نقش اساسی و موثری داشته‌ اند. این تاثیر را تری ایگلتون چنین ارزیابی کرده است: "اگر مولف کاملا هم نمرده باشد، زندگینامه‌ گرایی خام دیگر مد روز نیست." (م۱، ص۳۳۱) اگر به واژه‌ های کاملا خام، مد روز و نقش آنها در این سخن دقت کنیم، در می ‌یابیم که ایگلتون نه به مرگ نویسنده باور دارد و نه خواستار آن است. تازه خوش هم ندارد که زندگینامه از عرصه نقد و تفسیر به کلی کنار گذاشته شود. مولف را بحق از اقتدار انداخته ‌اند. سال‌ها است که از اهمیت خوانش مولف محور به شدت کاسته شده است. خواننده هیچ الزامی ندارد که نظر و فهم مولف را بجوید و به این منظور هم ناچار نیست جز به خود متن به منابعی دیگر، از جمله سایر آثار نویسنده یا زندگینامه ‌اش، مراجعه کند. اما نباید انکار کرد که می‌ توان با یاری گرفتن از این‌ گونه مآخذ تفسیر‌های ارزشمندی از بعضی آثار ارائه کرد. آیریس مرداک تهوع را بهترین رمان فلسفی می ‌دانست. مرداک فیلسوف احتمالا به این نتیجه نمی ‌رسید، اگر آگاهی از اگزیستانسیالیسم و ارتباط آن با تهوع پشتوانه ارزیابی‌ اش نبود. در یک کلام، به نظر نمی ‌رسد هر شیوه نقد و تفسیری مناسب هر متنی باشد.

ارتباط متن و نویسنده ‌اش را نمی‌ توان انکار کرد، کاری که بارت می کند تا اعلام دارد "زبان سخن می گوید و نه نویسنده." سبک ‌شناسی (با همه ابهامی که تعاریفش دارند)، برخلاف ادعای بارت، نشان می ‌دهد که مولف را از روی زبانش می ‌شود شناخت، اگر صاحب سبک باشد. امضای این گروه از نویسندگان در زبان آثارشان پیدا است، حتی اگر متن نسخه‌ ایی باشد بی ‌نام و نشان مولف. به بیان دیگر زبان متن و زبان نویسنده در همه آثار از هم جدا و متمایز نیستند. در برخی آثار پیوند میان متن و نویسنده، برخلاف نظر ناقدان نو، چندان هم پنهانی نیست، بویژه اگر به تنوع آثار و تفاوت‌ های میان ‌شان توجه کنیم. بخصوص در کارهایی که راوی چنان پرداخته می‌ شود که خواننده پی ببرد خود نویسنده است. مارگریت دوراس در بسیاری از کارهایش، به شیوه ‌هایی کم ‌و بیش آشکار، از خودش می گوید و تجربه ‌هایش. هوشنگ گلشیری هم در شماری از داستان ‌هایش چنین طرز کاری دارد.

نویسنده هم به اندازه خواننده زنده است و حق دارد تاویلش از نوشته خود را ارائه کند، هرچند بهترین تفسیر لزوما تاویل او نیست. نمی‌توان به بهانه "مرگ مولف" برداشت نویسنده از اثرش را نادیده گرفت. حال آنکه دریافت او می ‌تواند یکی از تفسیرهای محتمل باشد، حتی وقتی که نویسنده به واقع (و نه در بیانی استعاری) مرده باشد و تفسیرش را در سندی به جا نگذاشته باشد و ما نتوانیم با قاطعیت برداشتی را به او نسبت دهیم. اگر به حیات نویسنده در متن باور داشته باشیم، دیگر نمی ‌توانیم از بارت بپذیریم که "تولد خواننده باید به قیمت مرگ نویسنده تمام شود."

نظریه ‌پردازان میانه ‌رو در حوزه تاویل، از جمله ریکور و گادامر، تفسیر را حاصل تعامل خواننده و متن می ‌دانند. پس به تعبیری آنها به جز خواننده متن را هم زنده فرض می ‌کنند. این الگوی دو سویه و مبتنی بر مکالمه را می‌ توان گسترده تر دید ـ همچون الگویی سه جانبه که نویسنده (نویسنده فرضی) را هم در برگیرد. البته آگاهیم که مولف (مولف فرضی)، همچنان که خواننده، متعین نمی ‌شود مگر در روند خوانش.

برای درک حضور نویسنده لازم نیست که تاویل ما بر سازگاری متن و انسجامش مبتنی باشد. چه بسا نقد یا تفسیر ما بر تناقض ‌های اثر انگشت بگذارد. در این حالت هم امکان دارد به فهمی از نگرش مولف دست یابیم که با برداشت ما در تقابل است ـ بارت بر مولف می ‌شورد، از تخت به زیرش می‌ کشد و خواننده را به جایش می ‌نشاند و اقتدار را به او می ‌بخشد. به زبان خودمانی بارت از این‌ور بام به آن ور بام می‌ افتد، و البته در این راه نه فقط نویسنده که متن را هم در عمل قربانی می کند. بارت انگار متن را شیئی می‌ داند در اختیار خواننده تا هرچه می‌ خواهد با آن بکند.

میان متن و واقعیت بیرون از آن ممکن است نسبتی برقرار باشد که در چگونگی آن قصد مولف و جهت ‌گیری ‌های متن موثرند. در حوزه ادبیات، انواع تخیلی و سوررئالیستی با واقعیت همان نسبتی را ندارند که انواع رئالیستی، ناتورالیستی و تاریخی. مقایسه رمان شکست اثر امیل زولا با داستان ‌های تخیلی این حقیقت را به روشنی نشان می ‌دهد.

متن ‌ها به لحاظ تفاوت ‌های بسیارشان، از جمله نسبت ‌شان با واقعیت بیرونی و میزان گشودگی‌ شان، رویکردهای تاویلی گوناگونی را طلب می ‌کنند و به اندازه‌ های مختلفی به مشارکت خوانندگان در نوشتن آنها راه می ‌دهند. این قابلیت متن که از علائم حیاتی آن است، از دیدی نشان دهنده زنده بودن نویسنده است. مولف هنگام نوشتن و در گفت‌ و گو با خواننده فرضی به روی او دریچه ‌هایی را باز می کند و دامنه‌ ایی را می ‌گستراند. خواننده واقعی هنگام خوانش می‌ تواند از تمام یا بخشی از فضایی که فراهم می‌ بیند بهره بگیرد و چه بسا، با استفاده از تناقضات و تضادهای متن، به حیطه‌ های تازه ‌ایی دست یابد. خواننده هنگام قرائت متن معمولاً به نویسنده و ذهنیتش توجه نمی کند اما نمی‌تواند انکار کند که متن را (اگر نوشتنی باشد) به تنهایی نمی ‌نویسد ـ خواننده و نویسنده هر دو به ‌طور بالقوه در متن حضور دارند و عمل خوانش به حضورشان تعین می ‌بخشد. بنابراین، برخلاف نظر بارت، تولد خواننده مستلزم مرگ مولف نیست. چه بسا بتوان گفت هر تفسیری از تداوم حیات نویسنده و خواننده خبر می ‌دهد.

همان‌ طورکه خواننده فقط نمی‌ خواند، نویسنده هم فقط نمی ‌نویسد. مولف اولین خواننده تالیفش است. گفت ‌و گوی نویسنده با خواننده فرضی (در زمان نوشتن) ممکن است همانی بوده باشد که میان مخاطبی واقعی و متن رخ می ‌دهد، و هرچه فاصله میان زمان ‌های خوانش و تالیف کمتر باشد، این احتمال بیشتر است. میزان این احتمال همچنین بستگی دارد به اندازه نزدیکی و شباهت فرهنگی خواننده و نویسنده با یکدیگر.

نامحدود بودن تفسیرهای تازه (البته در مورد متن‌های باز) به لحاظ نظری اصلی ممکن و پذیرفتنی است. اما تاکنون برای هیچ متنی بیش از چند یا چندین تفسیر آشکارا متمایز ارائه نشده است. پس در عمل سخن از تفسیرهای بی‌پایان گزافه‌ گویی به نظر می‌ رسد.

نادیده گرفتن این حقایق به منزله انکار تداوم زندگی نویسنده است. قائل شدن به چنین تبعیضی میان خواننده و نویسنده نشانگر نگاهی غیردموکراتیک است و از ارزش خواندن بعنوان فرآیندی حافظ حیات متن و خواننده و مولف می ‌کاهد. هیچ خواننده ‌ایی نیست که در غزل ‌هایی بی‌ بدیل از شاعر بزرگ ما رندی را، در جایگاه راوی، نیابد که دلش به عشق زنده شد و خودش نامیرا. این رند برای خواننده مولفی فرضی است که شاید حافظ صاحب اثر شخصیتی داشته مانند او. آشنایی با این رند غنیمتی است مزید بر لذتی که از زیبایی شعر حافظ می ‌بریم- غنیمتی که با تفسیر دلبخواهی و بی‌ خبر از عرفان ایرانی به دست نمی ‌آید. متن را زبان می ‌سازد. اما زبان پدیده‌ ایی اجتماعی است، و نویسنده و خواننده از جایگاهی تاریخی و اجتماعی برخوردارند. پس مفسر نمی ‌تواند، با رویکردی شخصی به زبان، تاویلی ارائه دهد که فقط خود آن را می‌ فهمد و درست و معتبرش می‌داند و از آن لذت می ‌برد. جستن چنین لذتی شاید هدف بارت باشد که "تجربه ‌ایی خصوصی، غیراجتماعی و اساسا آشوبگرا را ارائه می کند." (م۱، ص۱۱۵)

تفسیر من درآوردی، نه متن درآوردی، به متن هم اعتنایی ندارد، چه رسد به مولف. چنین تفسیری مرگ مولف برایش از پیش مفروض است. تفسیر من درآوردی متن را نادیده می ‌گیرد و با استفاده ابزاری از پاره‌ هایی از آن (بی‌اعتنا به ارتباط سازگارانه یا متناقض اجزایش) فقط نظرات فارغ از متن مفسر را بیان می کند. درنتیجه این حق برای ما ایجاد می ‌شود که بگوییم: تفسیر به رای از مرگ مولف می ‌گذرد و به قتل مولف می ‌رسد.