کتاب ماه فلسفه، شماره 56، اردیبهشت 1391، متن سخنرانی دکتر رضا داوری اردکانی

حضار گرامی سلام و خوش آمد عرض می کنم. از شاخه زبان شناسی گروه علوم انسانی فرهنگستان نیز ممنونم که این مجلس را ترتیب دادند. عنوان این مجلس علمی، مطلبی در مرز میان فلسفه، زبان شناسی و ادبیات است. به من هم فرموده اند تا چند کلمه اینجا درباره مطلب سمینار که استعاره است بگویم. این جلسه فرصت مغتنمی است که استعاره از جهات مختلف مورد بحث قرار گیرد.

معمولا استعاره را یک مطلب ادبی بلاغی می دانند. ولی در هر حال این میراث افلاطونی ـ ارسطویی است که در طی تاریخ دگرکونی ها پیدا کرده است. استعاره این است که نام چیزی را به چیزی دیگر بدهند و این امری است که در زبان عادی هم اتفاق می افتد یعنی استعاره اختصاص به شعر و ادبیات ندارد.

زبان ما، زبان استعاره است. ما بی استعاره زبان نداریم؛ با استعاره زبان بوجود می آید. اصلا نامگذاری خود یک استعاره است. ولی تلقی جاری این است که یک اسم اصلی و حقیقی وجود دارد و آن اسم اصلی را به چیزهای دیگر اطلاق می کنند. چنانکه گفتم استعاره یک صنعت ادبی نیست بلکه به ذات زبان تعلق دارد و مخصوصا از زمانی که منطق آمده است، این مطلب جدی تر شده است. وقتی منطق داریم و استدلال می کنیم لفظ باید متعین و دقیق باشد و بدانیم که از آن، چه مراد می کنیم و این الفاظ باید مصداق داشته باشند. چنان که احکام هم باید از طریق ارجاع به واقع و نفس الامر قابل تصدیق و تکذیب باشند (نظر من فعلا به منطق صوری ارسطویی است). ‌منطق با احکام خبری سروکار دارد و احکام خبری هستند که یا درستند یا نادرست. در مقابل احکام خبری، احکام انشایی هستند که از درست و نادرست بودن آنها نمی توان گفت. فی المثل این بیت حافظ:

باغبان چو من زینجا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

نه درست است نه نادرست و وجهی ندارد که از درست بودن و یا درست نبودنش بپرسیم زیرا حکم چیزی نیست. بیتی که خواندم، چیزی نبود و یکسره استعاره بود. اکنون بیت دیگری بخوانم که هرچند در ظاهر خبری است قابل تکذیب و تصدیق نیست :

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ظاهرا مضمون شعر قابل تصدیق و تکذیب به نظر می آید اما چه چیزی را تصدیق و تکذیب می کنیم و چگونه تصدیق و تکذیب شود که جهان پیر و بی بنیاد است؟ شاید کسی که از این فریاد کش فریاد می کشد آن را تصدیق کرده باشد.

چون من مثال استعاری را در شعر نشان دادم، گمان نشود که تنها زبان شعر است که استعاره دارد.  زبان هر روزی ما پر از استعاره است؛ اگر استعاره نباشد همان زبان عادی و معمولی که برای تفهیم و تفاهم است و با آن زندگی و معاشرت می کنیم وجود ندارد. در همین زبان عادی ما با دل صدها تعبیر می سازیم که هیچ کدام از اینها به عضوی که دل (قلب) نام دارد در ظاهر مربوط نیست با دست هم هزار تعبیر می سازیم و به کار می بریم و مگر صرفا با چند نامگذاری معمولی کار زبان تمام می شود؟ درست است که زبان نامگذاری است و حتی فعل هم نام است. ما می توانیم به چیزها نام بدهیم و چون به چیزها نام می دهیم، خیال می کنیم که این نام دادن یک قردارد است و مگر نمی گوییم که الفاظ برای اشیاء و معانی وضع شده اند در کتابهای ادبی ما نیز از وضع زبان به عنوان یک امر مسلم سخن گفته می شود.

این تلقی از یک نظر درست است و اگر زبان وضع نشده بود طبیعی بود تنها یک زبان وجود می داشت.

یکی از قدیمی ترین و مهم ترین و اساسی ترین کتاب هایی که در آن راجع به زبان بحث شده است، رساله ای است از افلاطون. من این کتاب را در جوانی 2ـ3 بار خوانده ام و هر بار چیز تازه ای در آن یافته ام. خاصیت زبان غنی و زبان استعاری (و نه زبان مکانیکی) ‌این است که معنای آن را نمی توان در فهم عادی محدود کرد و آن را تمام شده دانست. هر بار که یک اثر فلسفی عمیق یا رمان یا شعر می خوانیم، معانی تازه ای می فهمیم و این به استعاری بودن زبان باز می گردد. در زبان استعاری بر خلاف زبان رسمی الفاظ معانی را حبس و محدود نمی کنند تمام زندگی و معاملات و روابط مردمان به زبان پیوسته است و هر چه زبان شاداب تر باشد، زندگی بی تکلف تر می شود به شرط اینکه گمان نشود که زبان را با ملاکهای تکنیکی می توان به کمال رساند. زبان منطق، زبان دقیق است اما این زبان مثال زبان نیست بلکه با غلبه آن معانی حبس می شوند و بین معانی و مفاهیم دیواری بلند و رفیع و سخت کشیده می شود. جایی که زبان سخت و صلب است، اصلا دیالوگ جایی ندارد. در ریاضیات همزبانی مورد ندارد. در علوم آموزش و انتقال معلومات و بحث است اشکال و ایراد و چون و چرا هست، ولی چون معانی کم وبیش دقیق و معین شده است فهم مشترک آنها را در می یابد و این دریافت همه جا یکسان صورت می گیرد. ما فکر می کنیم که چه خوب بود در همه زبانها به زبان منطق و ریاضی تأسی می کردند. زبان ریاضی، صورتی انتزاعی از زبان است که با اصول موضوعه خاص خود تعیین یافته و قضایای آن در حدود این زبان قرار دارد و فهمیده می شود. مناطق موجود را می توان محدود کرد اما آدمی در نسبتی که با جهان و مبدا و گذشته و آینده دارد نمی توان حد و حدودی معین کند، اما نمی توانیم حد زبان به طور کلی کجاست. افلاطون نظرهای بسیاری را در کراتیلوس آورده است. در اینجا پرسش می شود که زبان چیست و از کجا آمده است؟ و عمده نظری که به زبان سقراط در آنجا آمده و قاعدتا باید نظر افلاطون باشد این است که الفاظ یک نسبت ذاتی با اشیاء دارند و این مطلبی است که هم رد آن دشوار است و هم قبولش و شاید قبولش دشوارتر باشد بخصوص که اگر الفاظ نسبت ذاتی با اشیاء دارند زبانها می بایست یکی باشد.

اگر نسبت لفظ و معنا طبیعی بود نمی بایستی در یک زبان به گنجشک ، گنجشک گفته شود و در زبان دیگر لفظ دیگر! اما رد اینکه زبان هیچ نسبتی با چیزها ندارد نیز مشکل است و ما را در مسیر قرارداد می گذارد. قرار دادی که آغاز و مبدا آن معلوم نیست و نمی داتیم این قرارداد چگونه بسته شده است و چرا حیوانات قرارداد نمی بندند؟ زنبوران عسل علایمی دارند که این علایم طبیعی و غریزی است و آموختنی نیست. زبان ما زبان آموختنی است. همکاران زبان شناس ما، خیلی با نظر بعضی زبان شناسان آمریکایی موافق نیستند که بر طبق آن زبان در طبع بشر است. ولی توجه کنیم که مثلا چامسکی سخن مهمی دارد و آن اینکه زبان قواعدی دارد که فهم آن از فهم قواعد علمی آسانتر نیست، ولی کودک این قواعد را یاد می گیرد و به کار می برد! اگر برای انسان زبان صرفا آموختنی بود (یعنی صرفا قرار دادی بود) کودک 3 ساله نمی توانست به راحتی معنای ماضی استمراری و فرق آن با مثلا مضارع التزامی را تشخیص دهد و این همه را از هم تفکیک کند.

درست است که کودک نمی تواند تعریفی از مضارع التزامی داشته باشد اما اگر بگوییم «باید گفتم» او ملتفت می شود که اشتباه گفته ایم.

چه طور است که کودک این موضوع را می فهمد؟ من با ذکر این مثالها قدری به نظر افلاطون نزدیک شده ام و مرادم از نامگذاری اشیای ملموس و مادی نیست. دایره این نامگذاری خیلی وسیع است. ما فقط اسامی ذات نداریم، بلکه زبان با اسامی معنی زبان است. به «گفت» سخن و شناخت هم نام داده ایم، اما آیا می شود مضمون و ماده «گفت» را از آن جدا کرد؟ اما این نامی است که ما به آن داده ایم و چیزی هست که  نامش «گفت» و «زبان» است.

اگر زبان، استعاره نداشته باشد که (ایده آل منطق و علم یا لااقل بعضی از اهل دانش و منطق این است) از میان می رود و ما دیگر قادر به تفاهم نیستیم. یعنی زندگی ما به روابط معین و صرفا علمی محدود می شود. ما اگر علم نداشتیم، ناقص بودیم، اما ما نمی توانیم در علم رسمی خلاصه شویم ،چنانکه نمی توانیم عنصری از یک ماشین باشیم. عنصر ماشین، از آن جهت می تواند عنصر ماشین باشد که «نه» نمی گوید، درک نمی کند و به راست و دردوغ نمی اندیشد و مخالفت وموافقت نمی کند واگر چنین کند، از ماشین در می گذرد.

ارسطوی بزرگ یا اخلاف و شاگردانش می گویند که بیایید استعاره ها را از زبان منطق  خارج کنیم. درست گفته اند اما، از آنان باید پرسید که شما که کتاب ارگانون را خوانده اید و زبان دقیق برهان را می شناسید چرا کتاب خطابه نوشته اید؟ وجهش این است وقتی سخن می گویند، استعاره ظاهر می شود. وقتی مثلا لفظ مادر را به کار می بریم، این یک لفظ خشک نیست. این مادر هزار معنی دارد و هرجا این معنی را به کار بریم، به تعداد عباراتی که لفظ مادر در آن به کار رود، مادر هم، معنایی پیدا می کند و زبان، زبان آلفا و گامای ریاضی نیست. حتی آلفا و گاما هم استعاره و استعاری اند. منتها آلفا و گامایی که ریاضیدان به کار می برد، قرار داد می کند و معین می کند که آلفا و گاما مقادیر قابل محاسبه اند. فیلسوف رسمی می گوید: «استعاره کاذب است» اما وقتی دقت می کند درمی یابد که اگر زبان استعاره نبود، او می توانست این را به زبان بیاورد؟ استعاره کذب است؛ یعنی دروغ است. شعری که خواندم، کاذب است؟ یعنی حافظ دروغ گفته است؟ آیا در اینجا دروغ همان معنایی دارد که در زندگی هر روزی از دروغ می فهمیم ؟ دروغ با قصد گفته می شود. آیا وقتی حافظ گفته است که: «جهان پیر است و بی بنیاد» دروغ گفته است و کلمات شعری دورغ است که اهل بلاغت می گویند: «احسنه اکذبه»؛ یعنی زیباترینش آن است که کاذب تر باشد و به تعبیر درست استعاره در آن قوی تر باشد.

استعاره در ذات زبان است و اگر استعاره نباشد، زبان به زبان رسمی خشک و بی روح مبدل می شود. منطقدان آرزو دارد که زبانی به وجود آید که هیچ تشکیکی در معنای الفاظ آن نتوان کرد. شاید نمی داند که این آرزوی من، مرگ زبان و مرگ آدمی است (البته تا آنجا که دقت بخشیدن به زبان علم و منطق می کوشد،سعی او مشکور و قدرتش معلوم است). ما این همه حرف که در رسانه ها می خوانیم ومی شنویم، همه خطابیات است؛ یعنی استعاره های خشک شده و استعاره های کهنه متداول رسمی شده است که فیلسوف هم با لحن تحقیر به این حرف ها خطابیات می گوید. یعنی حرف هایی که معنای محصل ندارد، ولی با آن زندگی می کنند.

کوتاه کنم. ما وقتی از زبان حرف می زنیم، زبان مجموعه کلماتی نیست که درست و منحصرا نام چیزی معین باشد و بتوان آن را به چیز دیگری اطلاق کرد. آدمی با زبان آدمی شده است و من مستقل از زبان وجود ندارد که بگوید من بودم و زبان نبود و من زبان را وضع کردم. یکی از مشکلات «وضع» زبان و نظریه وضعی بودن این است که وجود آدمی قبل از زبان را فرض و مسلم می انگارد. ما قبل از زبان کجا بوده ایم؟ و چه می دانسته ایم؟ نظریه «وضع» ‌متضمن تعارض و تناقض است و به این دلیل در سخن فلاطون می توان چون و چرا کرد.

البته ما آدمی را دارای عقل و دانایی می دانیم؛ ‌این درست است، ولی عقل و دانایی با زبان است. ما با زبان آدم شده ایم و بی زبان انسان نیستیم. هیچ «موجود» دیگری هم زبان ندارد. ما زبان داریم و نامی که به اشیاء می دهیم از همان اول به استعاره رو می کنیم و نام مستعار می دهیم. فی المثل از همان اول که دل را دل نامیدیم، پذییرفتیم که این دل، با دلدار و دلارام و دلچسب و... نسبت دارد و به آنها می رسد. نه اینکه ما اول دل را ساخته باشیم و سپس با لفظ دل با ترکیب های مکانیکی و تصنعی الفاظ دیگر را ساخته باشیم.

نکاتی که به آنها اشاره شد، در آرای بسیاری از صاحب نظران آمده است و هر چند پذیرفتن آنها آسان نباشد، لااقل باید در آنها تامل کرد. ما ناگزیر از آموختن هستیم و آموختن اگر باید به مرحله تحقیق و تفکر برسد، نا گزیر باید از راه دریایی بی کرانه زبان برود. زبان نه قرداد است و نه برآمده از طبیعت و ماهیت اشیاء بلکه روشنفکر وجود ما چیز های دیگر است ما این توانایی را داریم که نسبت خود را با مبدا و... با دیگران بیان کنیم. هر چه زبان ما زنده تر باشد، یعنی هر چه زبان ما استعاری تر باشد این ارتباط روشنتر است اگر ما با سعدی ارتباط بیشتری داریم و اگر سعدی ارتباطش را تا حال با ما حفظ کرده است و تا زبان فارسی هست و ما هستیم حفظ خواهد کرد، از آن رو نیست که همه ی آنچه را که سعدی گفته است می فهمیم، بلکه درست بر عکس شاعر چیزی می گوید که ما نمی دانیم یا نمی توانیم مثل آنرا بگوییم. شعر ابداع است و این ابداع، همواره بدیع می ماند و اگر چنین نبود، شعر در همان زمان سرودنش فراموش می شد. شاعر تنها علم و فلسفه نمی آموزد، به اخلاق و رفتار ما هم چندان کاری ندارد بلکه مکان های وجود ما را به ما می نماید. کار شاعر آشکار کردن و آشکار نشان دادن است.

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

اگر ما بخواهیم با نظر منطقی این شعر را بررسی کنیم، بی معنی می شود. ما در این بیت اصلا به فکر الفاظ نیستیم. پیوند ما با سعدی پیوند چیزی است که نمی توانیم چنان که باید آن را بیان کنیم، وعظمت آدمی در این است که بیان نشدنی را بیان می کند؛ یعنی در راه بیانِ بیان نشدنی است...