علیرضا اجلی؛ ماهنامه گلستانه، اردیبهشت91، شماره118، صص6-85.

گفتن دارد این که: معنا در اصل در یک عمق فجیع قرار دارد و شاید هر کس توان رسیدن به اصل معنای یک مکالمه و یا واحدهای کوچک واژگانی را نداشته باشد. واکاوی معنا و هرمنوتیک و کشف معنا در اصل کار هر روزه ی انسان معاصر است. در مقابل هر چیز جدیدی نیازمند پی بردن به معنای اصلی ست و این امر ناخودآگاه با شدت گرفتن و بالا رفتن حجم اطلاعات سریع تر و کاربردی تر شده است، به صورت مکانیکی و ماشینی هر روز، ذهن به معنایابی می پردازد و در همین عرصه است که به کارهای روزمره اش دست می زند: می نوشد، به رستوران می رود، به تماشای فیلم می نشیند و در خانه آشپزی می کند و در تمام این مدت به دنبال کشف معناست.

به هر روی، انسان نیازمند معناست و در سطح یا در عمق به دنبال معنا می رود و در عین حال که شاید به بی معنایی دست پیدا نکند و این مبارزه ی ابدی برای کشف معنا، انگیزه ی اصلی جاری در لحظات انسانی است. معنا در عرصه ی ژرف ساختی- روساختی است که به معنا تبدیل می شود. در رویه ی یک کلمه، آوا و رسم الخط وجود دارد و در عمق به معنا می رسیم. درست در جایی که می پرسیم این کلمه به چه معناست، وارد دنیای پرپیچ وخم معنایابی، معنا زایی و یا معنا بافی می شویم و هرکلمه را معنایی ست و معنا در اصل در انبوهِ واژگانی، در تردد بی رویه و بی دلیل به معنا تبدیل می شود، در ترافیک واژگانیِ سطح زبان است که واژگان به کلمه های معنادار تبدیل می شوند و هر چقدر این ترافیک روان تر باشد معنا یابی سخت تر است و در اصل ضرب المثل ها و اصطلاحات هستند که هیچ گاه اجازه نمی دهند اتوبان نظام زبانی خلوت باشد و هر روز با وجود مردم گوینده، شفاهی یا کتبی اصطلاح ها ساخته می شوند و این اتوبان شلوغ و شلوغ تر می شود.


گفتن دارد این که: معنا در اصل در یک عمق فجیع قرار دارد و شاید هر کس توان رسیدن به اصل معنای یک مکالمه و یا واحدهای کوچک واژگانی را نداشته باشد. واکاوی معنا و هرمنوتیک و کشف معنا در اصل کار هر روزه ی انسان معاصر است. در مقابل هر چیز جدیدی نیازمند پی بردن به معنای اصلی ست و این امر ناخودآگاه با شدت گرفتن و بالا رفتن حجم اطلاعات سریع تر و کاربردی تر شده است، به صورت مکانیکی و ماشینی هر روز، ذهن به معنایابی می پردازد و در همین عرصه است که به کارهای روزمره اش دست می زند: می نوشد، به رستوران می رود، به تماشای فیلم می نشیند و در خانه آشپزی می کند و در تمام این مدت به دنبال کشف معناست.

به هر روی، انسان نیازمند معناست و در سطح یا در عمق به دنبال معنا می رود و در عین حال که شاید به بی معنایی دست پیدا نکند و این مبارزه ی ابدی برای کشف معنا، انگیزه ی اصلی جاری در لحظات انسانی است. معنا در عرصه ی ژرف ساختی- روساختی است که به معنا تبدیل می شود. در رویه ی یک کلمه، آوا و رسم الخط وجود دارد و در عمق به معنا می رسیم. درست در جایی که می پرسیم این کلمه به چه معناست، وارد دنیای پرپیچ وخم معنایابی، معنا زایی و یا معنا بافی می شویم و هرکلمه را معنایی ست و معنا در اصل در انبوهِ واژگانی، در تردد بی رویه و بی دلیل به معنا تبدیل می شود، در ترافیک واژگانیِ سطح زبان است که واژگان به کلمه های معنادار تبدیل می شوند و هر چقدر این ترافیک روان تر باشد معنا یابی سخت تر است و در اصل ضرب المثل ها و اصطلاحات هستند که هیچ گاه اجازه نمی دهند اتوبان نظام زبانی خلوت باشد و هر روز با وجود مردم گوینده، شفاهی یا کتبی اصطلاح ها ساخته می شوند و این اتوبان شلوغ و شلوغ تر می شود.

چون معنا وجود دارد، نیاز به تفکر هم احساس می شود. هر چقدر هم که این تفکر دم دستی و کلیشه ای باشد مهم نیست؛ در واقع تا وقتی که زبان هست، معنا هم هست. چه بسا گفتمان معنا در جامعه ای دیگر کارساز نباشد، باز هم انسان های آن جامعه اجازه نمی دهند که ترافیک واژگانی و معنا بافی حتی برای امور بی معنا تمام شود.

اندیشه معنا و مفهوم و مضمون در یک سازوکار پیچیده باهم درگیر می شوند و منجر به تولید معنا در فرهنگ مردمی و واقعیت مردمی با بافتی ژرف ساختی شده و اندیشه های متنوع تولید می کنند. انسان متفکر، انسان رسانه ای، به واسطه می اندیشد. به واسطه ی مفهوم های بی شمار در گرداگردش، آن چنان به معنای روزمره توجه می کند که شاید دیگر به این نوع اندیشیدن عادت می کند. اندیشه به فکر اندیشیده شده، اندیشه به موضوع اندیشیده شده، واسطه ای که درجایی غیر از خودش ایجاد شده و باهاش بیگانه است. یا نمی اندیشد و نیازش نیز در فرهنگ جامعه ایجاد نمی شود. ایجاد شدن مفهوم، نیازمند عقل اندیشه گر و معنازاست. چنانچه عقل اندیشمند می تواند معنا بزاید  و معنا ببافد. سفسطه ی شفاهی و کتبی می تواند در این نوع اندیشیدن کمک کند، فلسفه به عنوان معناباف کبیر می تواند کمک بزرگی باشد برای اندیشه ی بی واسطه. اصولا هر انسان، یک سفسطه گر و یک معنا باف کبیر است و به معنا می اندیشد و این معنا اندیشی شاید ساز و کار غلطی داشته باشد و بی دانش فلسفی صورت بگیرد اما روند طبیعی شده ی است که واقعیت روزمره را می بافد، تار و پود معنایی را در هم می تند و انسانِ اطلاعاتی، انسان تحت سیطره ی اطلاعات، سیگنال ها و نشانه های معنایی این را در عمق وجودش حس می کند و به واسطه ی این معناها و نشانه ها زندگی می کند. نشانه هایی که طعم واقعیت بودریاری را می دهند، نشانه هایی واقعی تر از واقعی، نشانه های فراواقعی، زبانی که یک وانموده است.

روی هم رفته، معنا با وجود زبان شکل می گیرد، معنا با وجود زبان کادربندی می شود. اگر زبان قدرت انتقال و زایش معنا را نداشته باشد در همان ابتدا با شکست مواجه می شود. در واقع معنادار بودن به معنای بی معنی بودن نیست. معنا می تواند در بی معنایی یافت شود و در عرصه ی دال و مدلولیِ سوسوری دال به دال ارجاع بدهد و مدلول به مدلول؛ یعنی هیچ مرجع ژرف ساختی وجود نداشته باشد. مثلا باران می تواند در حد دال بماند و اگر پدیده ی واقعی باران و علم تشکیل باران وجود نداشت، می توانستیم بگوییم باران یک دال است و هیچ مدلولی بر وجود باران وجود ندارد. اندیشه در اینجا بی معنایی را منجر می شود. گفتمان امر بی معنا در همین جا می آغازد. اندیشه در صورتِ وجود سمبول بیرونی و عینی به اندیشه و مفهوم دست پیدا می کند. معنا با وجود زبان واقعی و زبان زنده ی موجودات سخن ور است که معنا می شود. در یک جامعه ی بدوی، در یک قبیله با سنت ها و زبان خاص خود و بی هیچ ارتباطی با بیرون، معنا از دل واقعیت قبیله بیرون می آید. در طول پروسه ی تولید معنا، آدمی بر آن می شود که آیا به غیر از معنای حاضر معنای دیگری می تواند وجود داشته باشد و از همین رو انسان متفکر به هر طریقی می خواهد معنا اختراع کند. یک سینما با معنازایی در تصویر، اندیشه می کند. تصویر وارد زبان مردمی می شود که می نگرند و می اندیشند و بعد از انتقال تصویر به ذهن رسانه ای انسان معاصر، معنایی جدید زاییده می شود. سوال این جاست که آیا یک قبیله ی بدوی معنای اشتباهی را دارد در پی می گیرد یا انسان شهری تکنولوژیک؟

به واقع شاید گفتمان امر بی معنا برای نسل جدید انسان، انسانِ شیء شده ی بیگانه باخود، گفتمان جذاب تری باشد. اما گفتمان امر بی معنا هم، بی وجود معنای مستحکم نمی تواند دوام بیاورد. هنر نو و مدرن و پست مدرن می خواهد معنا را با قدرت بصری و نگارش آثار بی معنا مستحکم کند. ادبیاتی که برای عده ای معنایی ندارد، برای عده ای دیگر معنا دارد؛ ادبیات عامیانه، معنا را در میان توده ها پخش می کند و در این پخش کردن نویسندگان ادبیات بی معنا، ابزوردیست ها، نیهیلیست ها، پست مدرنیست ها یا نویسندگان مکتبی با رد ادبیات عامیانه، درصدد پخش بی معنایی برای خاصیون هستند و در این تضاد و پارادوکس تاریخی باید توجه کرد که اول بار، معنا را چه کسی ایجاد می کند. معنا در ادبیات عامیانه، هنر سوپر مارکتی و رسانه ای در نمایشِ خرد، به شیء تبدیل می شود. معنا قبل از اینکه به دست خردورزان و اندیشمندان برسد، پاپیزه می شود. با پاپ شدن هنر و کپی هنرِ خردورز، هنرمند و ادبیات بعدی، باید همان هنر و ادبیاتی را انعکاس دهد که در یک مرحله قبل تر معنادار شده است یعنی این چالش همیشه وجود دارد؛ یک امر معنادار پاپیزه شده توسط سیستم دیگری قبلا هویت پیدا کرده و برای شکست عرصه ی دال و مدلولی واقیعت، هنرمند بعدی یا هنرمند آوانگارد به عرصه ای دیگر مثل دال و مدلول پناه می آورد. واکنش سورئالیست به رئالیست ها، واکنش پست مدرنیست ها به مدرنیست ها و یا کل تاریخ فرهنگ جهانی به سمت رد هنر و ادبیات معناباف برای عام می رود. معنایی که هنرمند رئالیست می سازد را هنرمند ابزوردیست یا کوبیست بی معنا می کند و در جهت ساختن معنایی جدید و دلیل اصلی استقبال خاصیون از این بی معنایی همین است: همیشه اصل معنای قبلی است و بی معنایی مقطعی نیاز به خرج زمان دارد.

اگر به صفر پیدایش هنر برگردیم و انسان غارنشین را مد نظر قرار دهیم، می بینیم که بی وجود دالی استوار و یا بی وجود دال، یا مشاهده و تجربه انسان غارنشین، دال هایی بر روی دیواره های غار، شاید بی مدلول، بی تصویر ذهنی تولید شده است. نقاشی های درون غار لاسکو با شکل های انتزاعی و مخطط بسیار ساده شده از هیاکل آدمیانی در حال شکار جانوران با کمان و پیکان، یا رقص دسته جمعی مردان و زنان و یا گله های چارپایانی چون گاو وحشی و بز کوهی و گوزن، البته با محتوایی آرمانی و جادویی که چنین نقوشی در بر می داشته اند. این نقاشی ها با تصاویر ذهنی نقاشان آن دوران که انسان غارنشینی بوده اند رابطه ی مستقیم دارد . شاید تصاویر صوتی یا دال های موجود در آن دوران که انسان غار نشین بوده اند رابطه ی مستقیم دارد، شاید تصاویر صوتی یا دال های موجود در آن دوران باعث شده است که هنرمند با تبدیل آن تصاویر صوتی و همچمین تصاویر ذهنی یا مدلول به معنایی جدید دست یابد که همان نقاشی های غار لاسکوست. معنا برای آن هنرمند رقص دسته جمعی و گله ی چارپایان است و چرایی نقاشی این تصاویر خود بحث مفصلی است. در واقع شاید بتوان گفت اصیل ترین هنر، همان هنر است که بی توجه به گذشته، به هنرورزی و خردورزی دست می زند. نه در مسیر بی معنایی گام برمی دارد نه در مسیر معنازایی. نه انسانش را شیء می کند نه به پاپیزه کردن و استریلیزه شدن معنا دست می زند. البته نقدی که بر «هنرِ صفر» وارد است این که: این نوع هنر هیچ گونه مساله ای ندارد و البته هنر جدید هم به سمت نوعی بی مساله شدن پیش می رود و این آینده ای روشن است برای ادبیات و هنر و شاید فلسفه. «مساله» به معنای مطرح کردن مشکل فرهنگی، اقتصادی و سیاسی و... است. معنا می تواند از انتزاع بیرون بیاید و به انتزاع سفر کند. یعنی نوعی از معنا که به هیچ شکل به واقعیت بیرونی ارجاع نمی دهد. یک مدیای موفق، مدیایی است که در عین مساله داشتن، در عین حرفی برای گفتن داشتن، واقعیت جدید خودش را بسازد و از بی معنایی نگریزد و نهراسد و به آغوش پاپیزه کردن معنای اصلی نرود. به قول پل کله: "هنر، مرئی را بازنمایی نمی کند، بلکه مرئی را می سازد." و می توان گفت معنا نیازی به بازنمایی ندارد، بلکه باید معنا را از ابتدا ساخت.

این طور می گوییم: زبان به خودی خود بی معنایی را داراست. زبان به طور بالقوه بی معناست و یا زبان انعطاف پذیرترینِ موجودهاست.

به قول سوسور، زبان از تفاوت میان نشانه ها تولید می شود نه رابطه ی طبیعی دال و مدلول. پس می توان گفت زبان به غیر از نشانه ها بی معناست. اگر زبان از تفاوت نشانه ها تولید شود و نشانه همان ارتباط دال و مدلول باشد پس در طول این جای خالی میان نشانه ای با نشانه ای دیگر، بی نهایت جای خای برای تولید معنا وجود ندارد. در واقع نشانه ها یا همان دال و مدلول ها که جمع بندی شده به نشانه هستند به طور الفبایی ترتیب بندی نشده اند و می توانند در میان فضاهای خالی باز هم معنا تولید کنند. فرض کنید بین نشانه باران و مه، بی نهایت نشانه و دال و مدلول جدید وجود دارد. بین صفر و یک یک پرش منطقی وجود ندارد و می توان بین صفر و یک بی نهایت نشانه ی جدید ایجاد کرد. بین نشانه ها آن چنان فضایی وجود دارد که بتوان دوباره دست به اختراع و خلاقیت زد و بی پرشی و بی ترتیب الفبایی و منطقی، مکتبی، ایسمی و یا نشانه ای جدید اختراع کرد. ابژه های نامتعادل، به اختراع و کشف سوژه های هماهنگ منجر می شوند. برای رسیدن به گفتمان امر بی معنا باید این فضاهای خالی را پیدا کرد، این که چطور تفاوت یک نشانه با نشانه ی بغل دستی اش، یک کلمه با کلمه ی بعدی اش معنا می زاید و اگر کلمه ی بعدی برداشت شود، تفاوت هم از بین می رود و معنا به بی معنایی تبدیل می شود و زایش گفتمان امر بی معنا آغازیدن تواند.