تبلیغات
انجمن مترجمان جوان ققنوس
انجمن مترجمان جوان ققنوس
دپارتمان زبان و ارتباطات آموزشگاه تخصصی مدائن قزوین

نمایندگان مجلس و تمرین جمله سازی!

جمعه 25 مرداد 1392

نویسنده: حسین آذربایجانی (آذرپاد) | طبقه بندی:عمومی، 

ایام رای اعتماد روزهای نمایش توانمندی های واقعی نمایندگان مجلس است.  به دلیل علنی بودن جلسات و نطق های عدیده نمایندگان در این روزها می توان دید عیار خانه ملت چیست و هر یک از رهیافتگان به این خانه چه در چنته دارد

در این 3 روز آنچه بیش از همه جلب توجه کرد، ناآشنایی بسیاری از نمایندگان مجلس با ساختار جمله ها و معنای واژه های فارسی بود. برخی از نطق های نمایندگان به واقع چیزی ضعیف تر از انشای کلاس پنجم ابتدایی بود و مطمئنا اگر چند کلیدواژه مستعمل موجود در همه نطق ها را به کودکان مدرسه ای می دادند، انشاهایی به مراتب ساختارمندتر و روان تر می نوشتند

این یکی از ضعف های مجلس ماست که نماینده آن از عهده نوشتن یا خواندن 4 خط برنیاید و جمله هایش از نظر خلط گونه های صمیمی و رسمی و گفتاری و نوشتاری، مطابقت شخص و شمار، زمان و معنا دچار اشکالات عجیبی باشد که پی بردن به آنها نیاز چندانی به دانش تخصصی زبانشناسی ندارد

در همین راستا پیشنهاد می شود مجلس از نمایندگان فعلی و همچنین نامزدهای انتخابات آینده اش امتحان جمله سازی، املا و انشای فارسی گرفته و برای آنان که نمره قبولی کسب نکنند کلاسهای تقویتی تشکیل دهد. انجمن آماده است تا ارزیابی و آموزش این عزیزان را به صورت افتخاری بر عهده بگیرد.  

نظرات() 

سندرم لهجه خارجی؛ بیماری نادر زبان شناسانه

چهارشنبه 26 تیر 1392

نویسنده: حسین آذربایجانی (آذرپاد) | طبقه بندی:زبانشناسی شناختی، 

 در پی یک بیماری بسیار نادر به نام "سندرم لهجه زبان خارجی" فرد بیمار شروع به صحبت کردن با لهجه‌ای جدید و خارجی می‌کند. این بیماری می‌تواند بر اثر ضربه‌ای به سر یا یک حمله‌ی میگرنی به‌وجود آید.

بیماری "سندرم لهجه زبان خارجی" بیماری‌ای بسیار نادر است. فردی که به این بیماری مبتلا می‌شود، یک شبه دارای لهجه زبانی خارجی می‌شود.

ضربه‌ای مغزی یا حمله‌ای میگرنی کافی است

این بیماری می‌تواند بر اثر وارد شدن ضربه‌ای به مغز یا حتی یک حمله‌ی میگرنی یا سکته به وجود ‌آید. پس از آن، بیماران در حقیقت دچار یک مشکل زبانی می‌شوند و دیگر قادر به خلاص شدن از آن لهجه نیستند. "سندرم لهجه زبان خارجی" باعث افسردگی و اضطراب می‌شود. یکی ازعواقب آن این است  بیماران در زندگی روزمره‌شان احساس انزوا می‌کنند.

کسی که صدای معمولی زبان خود را از دست می‌دهد، تا حدودی قسمتی از شخصیت خود را نیز از دست می‌دهد، زیرا از طریق این سندرم، ملودی زبان فرد بیمار نیز تغییر می‌کند. به همین خاطر کسانی که گفتاردرمانی می‌کنند، تلاش دارند که روی تلفظ این بیماران کار کنند؛ تا اینکه بتوانند به آهنگ پیشین صدای آنها نزدیک شوند.   

کمبود شناخت کامل از این بیماری  

معروفترین مورد این بیماری در زمان جنگ جهانی دوم رخ داد. در آن زمان یک خانم نروژی پس از مجروح شدن ناحیه‌ای از سرش دچار این بیماری شد. در پی این حادثه وی دیگر زبان نروژی را با لهجه‌ی آلمانی صحبت می‌کرد. به همین خطر در زمان جنگ جهانی دوم خیلی‌ها گمان می‌کردند که او یک جاسوس آلمانی است.

برای این بیماری که برای نخستین بار در سال ۱۹۰۷ میلادی کشف شد تاکنون هیچ راه درمانی پیدا نشده است. متخصصان هنوز شناخت کاملی از این بیماری ندارند. ولی آنها گمان می‌برند که صدمه‌های کوچک در قسمت چپ مغز انسان می‌تواند به این بیماری منجر شود. این قسمت از مغز دارای ناحیه‌ای است که مختص توانایی صحبت کردن است.  

نظرات() 

گفت و گو با مترجم پیشکسوت، بهمن فرزانه؛ از رفاقتش با فلینی تا ویلیامز و ... (بخش دوم)

سه شنبه 25 تیر 1392

نویسنده: حسین آذربایجانی (آذرپاد) | طبقه بندی:استخوان خرد کرده ها، ترجمه ی امروز، گفتمان، 

 بخش اول گفتگو

غیر از تنسی ویلیامز با کدام‌یک از نویسنده‌های غربی دوست و آشنا بودید؟

 

با ایتالو کالوینو خیلی دوست بودم. بقیه را هم می‌شناختم. خانمی که خیلی هم نویسنده خوبی نبود، ناتالیا گینز‌بورگ را می‌گویم. اما خُب با کالوینو خیلی دوست بودیم و خیلی خوب بود.

 

 

از خاطره‌های‌تان با کالوینو بگویید. چه وقت با هم آشنا شدید؟

 

با کالوینو از طریق خانم آرژانتینی‌اش آشنا شدم. کالوینو هم آرژانتین دنیا آمده است. دیدمش گفتم، آقای کالوینو من هم نویسنده‌ام. می‌گفت، اوه چه خوب تو رو خدا فردا شب بیا خانه‌ی ما. به خانه‌شان رفتم و چه پذیرایی خوبی انجام شد. یک دختر هم دارند. بعد دیگر اغلب همدیگر را می‌دیدیم. در روز‌های خاصی از هفته همدیگر را نمی‌دیدیم و هر وقت پیش می آمد. مثل آشنایی‌ام با فدریکو فلینی. آن هم خیلی جالب بود. یک روز وسط خیابان فلینی را دیدم، رفت در یک مغازه‌. من رفتم امضا بگیرم. دختری‌ گفت، عمرا بتوانی امضا بگیری! او به هیچ‌کس امضا نمی‌دهد. رفتم و با امضا برگشتم. بعد منتظر ماندم بیاید بیرون یک‌ چیز دیگر بهش بگویم. از مغازه آمد بیرون و گفت، منتظر من بودی؟ گفتم آره. گفت بیا با هم برویم یک قهوه بخوریم. قلبم تند تند می‌زد، دوست داشتم یکی مرا همراه فلینی ببیند. (می‌خندد) رفتیم قهوه خوردیم. از هم خداحافظی کردیم. دو – سه روز بعد باز از آن‌جا رد شدم. فلینی را دیدم و در همان کافه بود. دستی تکان دادم و سلام کردم. گفت آها سینیور بهمن. فهمیدم پاتوقش در آن کافه است. به یکی از دوستانم گفتم من با فلینی قهوه خوردم. جواب داد این‌قدر از خودت حرف درنیاور. گفتم برایم نوشته است، کاغذش را دارم. خلاصه باور نمی‌کرد. بعد یکی چند بار دیگر هم فدریکو فلینی را در همان کافه دیدم. یک‌روز به من گفت آقا بهمن ما بی‌خودی به هم می‌گوییم شما؛ بیا بگوییم «تو»! گفتم، من خجالت می‌کشم. گفت، هیچ خجالت ندارد. یک روز با دوستی بودم که باور نمی‌کرد با فلینی دوست هستم و با هم قهوه خوردیم. از نزدیکی همان کافه رد می‌شدیم. فلینی پشت میزی جلو کافه نشسته بود؛ رد شدیم، فلینی گفت، چائو بهمن! من هم گفتم چائو فدریکو! آن دوستم که باور نمی‌کرد، با تعجب گفت، حالا به هم «تو» می‌گویید؟! (می‌خندد) او هم فوق‌العاده بود؛ هم خودش، هم زنش. این ماجرا به سال 91 میلادی برمی‌گردد. فیلم‌هایش هم خیلی خوب هستند. البته صدایش یک‌جوری بود و از صدای خودش ناراحت بود. اما خُب کاری نمی‌شد کرد؛ صدایش خیلی زنانه بود. اما آن روز عالی بود. چائو فدریکو ... چائو بهمن... به همدیگر تو می‌گویید؟! (می‌خندد)

 

درباره رابطه‌تان با فدریکو فلینی بیش‌تر توضیح بدهید.

 

نه دیگر. توضیحش همین بود. او همیشه در همان کافه بود. من هم معمولا از آن‌جا رد می‌شدم. هر روز همدیگر را می‌دیدیم. دیدار‌های ما معمولا در گذر بود و گذری همدیگر را می‌دیدیم. این‌که بنشینم حرف بزنیم، نبود.

 

گفتید ایتالو کالوینو را معمولا می‌دیدید؟

 

مرتب که نه؛ اما گاه گداری همدیگر را می‌دیدم و البته معمولا آن‌ها مرا به خانه‌شان دعوت می‌کردند. خودش، زنش، دخترش، موجود‌های بسیار خوبی بودند.

 

با این همه دوستی چرا هیچ‌وقت آثاری را از کالوینو ترجمه نکردید؟

 

از کالوینو ترجمه نکردم، چون تا می‌آمدم اثری را ترجمه کنم، می‌دیدم به فارسی ترجمه شده است. دوره‌ای بود مترجم‌ها به جان این نویسنده و آثارش افتاده بودند، بعد مهلت ترجمه‌ برای ما نشد دیگر. بهش می‌گفتم که آثارش به فارسی ترجمه شده است. می‌گفتم مثلا لیلی گلستان که دوست من است، اثری از شما را ترجمه کرده است؛ اما خیلی اهمیت نمی‌داد به این چیزها. می‌دانید که... خانمش خیلی خوب بود و فهمیده.

 

سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می‌کند. سیگاری دیگر می‌گیراند. رو به عکاس می‌خندد و می‌گوید باز هم می‌خواهید از من عکس بگیرید؟ درباره‌ی رابطه‌اش با ناتالیا گینز‌بورگ می‌پرسیم.

 

خیلی رابطه‌ی کوتاهی داشتیم، اما خوب بود. آخر این اواخر رفته بود وکیل مجلس شده بود. می‌رفتیم لب ساحل می‌نشستیم صحبت می‌کردیم. من رمان «میشل عزیز» را از این نویسنده ترجمه کرده‌ام. چندان کتاب خوبی نبود. از همه بهتر همان آلبا دِ سس‌پدس نازنین بود که اگر خودش را ندیدم، اما با پسرش دوست بودم. به نظرم کتاب «عذاب وجدان» از زیباترین آثار ادبیات جهان است. هر وقت هم به نویسنده‌اش اصرار کردند بر اساس این اثر فیلم بسازند، موافقت نکرد. اثر را بخوانید، می‌فهمید چرا؛ چون طوری نوشته شده است که اصلا با فیلم جور درنمی‌آید. مارکز هم آدم جالبی است. او روزگار سختی را گذارنده بود. در دورانی بی‌پول بودند. پسر مارکز دو سالش بود، مارکز پول نداشت برای بچه‌اش شیر بخرند. بعد بچه را صدا می‌زنند و می‌گویند پول نداریم شیر بخریم، می‌فهمی؟! بچه‌اش سر تکان می‌دهد که یعنی می‌فهمم. مارکز داستان عشق پدر و مادرش، همه را در رمان «عشق در زمان وبا» گنجانده است. به نظرم کتاب‌های «یادداشت‌های پنج‌ساله» و همچنین «یادداشت‌های کرانه‌ای» خیلی خوب است. کتابی از نوشته‌های سیاسی‌اش را هم دادم دست ناشری که چاپ شود. این کتاب به نام «بی‌پروا» است. خیلی آدم نازنینی است.

 

آن سال‌هایی که در ایران‌ایر کار می‌کردید، با نویسنده‌ها و مترجم‌های ایرانی هم در ارتباط بودید؟

 

نه، خیلی کم. برای این‌که من معمولا زمان کمی ایران می‌ماندم. بعد‌ها هم که می‌آمدم و می‌رفتم، مجال نمی‌شد مترجم‌ها و نویسنده‌ها را ببینم. چندان ارتباطی با جمع‌های روشنفکری وطنی نداشتم.

 

عجیب است برخلاف هم‌نسل‌های‌تان که کم و بیش درگیر سیاست بودند، اما شما روی‌گردان بودید. چرا؟

 

بله من از سیاست روی‌گردان هستم. ابر‌قدرت‌ها هر کاری می‌خواهند، می‌کنند. دیگر به تو چه که چیزی بگویی؟! برای همین هیچ‌وقت وارد مسائل سیاسی نشدم. همین‌جور هم که می‌بینید، سیاست چیز مزخرفی است و هر کاری دل‌شان می‌خواهد، می‌کنند. به نظرم لزومی برای به ورود به سیاست نیست. سیاست هیچ‌وقت به میل هیچ کسی نیست.

 

شما با اومبرتو اکو ارتباط ندارید؟

 

نه متأسفانه. او دیگر غول است و واقعا آدم بزرگی است. عجیب است که تاکنون نوبل را به او نداده‌اند. همان کتاب «نام گل سرخ» کافی است یا آخرین کتابش «گورستان پراگ» تا نوبل را به او بدهند. البته خیلی مشکل می‌نویسد و خیلی زیاد از حد پُز می‌دهد. شاید هم حق دارد. اما خُب گاهی خواننده دوست دارد یقه‌اش را پاره کند.

 

واقعا بر سر این تصمیم هستید که دیگر ترجمه نکنید و رسما بازنشسته شوید؟

 

آره. دیگر ترجمه نمی‌کنم. به اعتقاد من کتاب باید خوب باشد تا آن را ترجمه کرد. نمی‌شود یک کتاب عادی را ترجمه کرد. می‌گردم کتاب خوب هم پیدا نمی‌کنم. به نظر من ادبیات و سینما تمام شده است. دیگر آخرش است.

 

حتا با وجود نویسنده‌هایی مانند گونتر گراس، فیلیپ راث و خیلی‌های دیگر...؟

 

ببیند این‌ها مثل جرقه‌ی آتش قبل از خاموش شدن هستند و فایده ندارد. برخی‌ها می‌آیند، خبری از آن‌ها می‌شود، بعد محو می‌شوند؛ مثل آن میلان کوندرا. آمده بود خیلی سر و صدا می‌کرد، اما دیگر خوشبختانه از او هیچ خبری نیست. نه تنها چکی‌ها، هیچ‌کس به او علاقه ندارد.

 

اما ترجمه‌ی رمان «بار هستی» از این نویسنده در ایران بیش از 20 بار منتشر شده است.

 

باشد؛ این‌که دلیل نشد. خیلی کتاب‌های بد هم ده‌ها چاپ می‌خورد. کوندرا نویسنده‌ی بدی است. چی می‌نویسد؟! نویسنده‌های بد هم خیلی زیاد شده‌اند. یوسا هم اصلا نویسنده‌ی خوبی نیست و الکی مطرح شده است. نویسند‌ه‌ بدی است. البته نوبل هم بهش دادند تا خفه‌اش کنند این‌قدر حرف نزند، اما باز حرف می‌زند. اصلا نویسنده‌ی خوبی نیست و صدقه‌ی سر مارکز برگزیده‌ی نوبل ادبیات شد. نویسنده‌های آمریکای لاتین از تصدق سر مارکز بالا آمدند. برخی‌شان هم با وقاحت هرچه تمام‌تر مثل ایزابل آلنده هستند؛ برداشته «صد سال تنهایی» را به نوعی دیگر نوشته است.

 

تکلیف مخاطب‌هایی که دوست دارند از شما ترجمه‌ی جدیدی بخوانند، چه می‌شود؟

 

(می‌خندد) همان قبلی‌ها را بخوانند. من پیر شدم دیگر. دیگر خسته شدم و بس است دیگر. هیچ کتابی نبوده است که بخواهم ترجمه کنم و مجال نبوده باشد. خیلی دلم می‌خواست رمان «عشق در زمان وبا» را ترجمه کنم. دو تا ترجمه‌ی بد از آن درآمده است. بالأخره موفق شدم این رمان را ترجمه کنم. از رمان «خزان خودکامه» هم خوشم نمی‌آمد، پس ترجمه نکردم. آن رمان هم غیرقابل خواندن است. نویسنده‌های بزرگ لزوما تمام کار‌های‌شان خوب نیست. این را کسی جرأت نکرده بگوید. کتاب «گزارش یک مرگ» که اشتباه بزرگی در آن رخ‌ داده؛ این ایراد هم در روایت مارکز هست و هم در فیلمی که بر اساس آن ساخته شده است.

 

برمی‌آید به سینما و تئاتر هم علاقه داشتید و دارید؟

 

بله. یک سال تئاتر خواندم، وسطش هم سینما خواندم. عاشق سینما و تئاتر شدم. خودم هم در فیلم و هم در تئاتر بازی کردم. در فیلم کارگردانی ایتالیایی فرانچسکو رُزی بازی کردم. این فیلم درباره‌ی مواد مخدر بود. نقش سفیر ایران در سازمان ملل را بازی کردم. 200 دلار هم دادند که خیلی به درد می‌خورد. آن هم شانسی پیش آمد، من هم قبول کردم. البته عاشق سینما، تئاتر و اپرا هستم. رُزی کارگردان خیلی خوبی نبود و چندان چیزی حالیش نبود. (فندک می‌زند، سیگار‌هایش از پی هم خاموش و باز روشن می‌شوند.)

 

دیگر تصمیم به بازگشت به ایتالیا ندارید؟

 

نه دیگر. دوستانم زنگ می‌زنند، می‌گویند مُردیم دیگر بابا بس است، دیگر بلند شو بیا ایتالیا. اما دیگر برایم سخت است و نمی‌توانم بروم دیگر... دوستانم می‌گویند بیا پیش ما. آخر آدم پیش دوستانش هم برود؛ مگر چقدر می‌تواند بماند؟ آن‌جا دیگر خانه ندارم. نه ایران به این خوبی چه ایرادی دارد؟ راحت و ارزان است. من پول برق و تلفنم در ایران 12‌ هزار‌ و 10 هزار تومان شده است.

 

خُب پس چرا این همه سال آن‌جا ماندید؟

 

از خریت! (می‌خندد) آن‌جا پول برق 200 یوروست؛ خیلی زیاد است. می‌دانید که از جایی کندن هم خودش خیلی سخت است و به همین راحتی‌ها نیست. مگر این‌که بلایی سر آدم بیاید. به حالِ عادی، آدمی نمی‌کَنَد. وقتی آن‌جا یک زندگی خیلی خوب داشتم، سفر‌های خیلی خوب و دوستان خوبی داشتم... خُب مریض نیستم که بکَنَم؛ اما دیگر نمی‌شود آن‌جا ادامه داد. اصولا به نظر من آدم از مملکت خودش نباید تکان بخورد. اصلا به هر حال وطن و خاک آدم است. می‌گویم کجا بروید؟ چند تا از دوستان ایرانی من رفتند کانادا، می‌گویند این‌جا از سرما مُردیم. این‌ها از تلویزیون و ماهواره می‌بییند که تبلیغ می‌کنند با نیم‌میلیون دلار می‌توانید به فلان‌جا مهاجرت کنید، خُب آدمی که این‌قدر پول دارد، چرا برود آمریکا؟! یا در ماهواره می‌گویند خرید در دوبی! خوب مردم بیچاره هم گول می‌خورند. اگر کسی هم می‌رود، نباید زیاد بماند. من رفتم 50 سال ماندم؛ در حالی که آدم نهایت 10 سال برود بماند، خوب است. گاهی هم به خودم می‌گویم اگر 53 سال آن‌جا نمی‌ماندم، این همه کتاب را از کجا می‌توانستم ترجمه کنم؟ قدر این‌جا را بدانید. البته اروپا هم تمام شده است. ایران به این خوبی؛ کجا می‌خواهید بروید؟ همین‌جا باشید گاه‌گاهی بروید کیش یا دوبی. برخی فکر می‌کنند مرغ همسایه غاز است.

 

اما این روزها خیلی‌ها می‌روند...

 

چرا؟! مگر ایران چه مشکلی دارد؟! چقدر جوان‌های این‌ سال‌ها لوس هستند. می‌گویند وای خسته ‌شدیم؛ در حالی‌که من سال‌های جوانی که در نظام وظیفه بودم، برای بیداری بوق می‌زدند، زود‌تر از دیگران بیدار می‌شدم. آن‌جا قهوه‌ساز هم برده بودم. قهوه می‌خوردم، ترجمه را آغاز می‌کردم. یادم می‌آید «نامه‌ای از پکن» را آن‌جا ترجمه کردم. وقتی تازه بوق می‌زدند تا دیگران بیدار شوند، من ریش‌تراشیده، پوتین واکس‌زده، قهوه‌خورده نشسته بودم ترجمه می‌کردم.

 

گفت‌وگو: حسن همایون - ساره دستاران

نظرات() 

گفت و گو با مترجم پیشکسوت، بهمن فرزانه؛ از رفاقتش با فلینی تا ویلیامز و ... (بخش نخست)

سه شنبه 25 تیر 1392

نویسنده: حسین آذربایجانی (آذرپاد) |

«ترجمه‌ی «صد سال تنهایی» مارکز چاپ بعد از انقلاب را گذاشته بودم روی نیم‌دیوار آشپزخانه، یادم رفت بیاورم تا برایم امضا کنید». می‌گوید، «ایرادی ندارد، باشد دفعه‌ی بعد...». اما یادآور می‌شود که ناشر دیگر آن کتاب را تجدید چاپ نمی‌کند.

 

پکی به سیگار بهمن فیلترسفیدش می‌زند، آن را در زیر‌سیگاری کنار ده‌ها سیگار دیگر که تا نیمه کشیده، خاموش می‌کند. می‌پرسیم، چرا این‌جوری سیگار می‌کشید؟! می‌خندد و می‌گوید، برای این‌که نصف سرطان را بگیرم! نشسته‌ایم دور یک میز قدیمی در خانه‌ی بهمن فرزانه در تهران. مدام سیگار روشن و خاموش می‌کند. به قصد سخن گفتن درباره‌ی یک عمر کار ترجمه و نوشتن آقای مترجم و نویسنده به خانه‌اش رفتیم و از خیلی چیز‌ها حرف زدیم. او هم از سال‌ها کار و خاطره گفت، از نویسنده‌ها و سینما‌گر‌ها هم حرف زد؛ از فدریکو فلینی، گابریل گارسیا مارکز، تنسی ویلیامز، ایتالو کالوینو، ناتالیا گینز‌بورگ و... .

 

بهمن فرزانه از این‌که نامش به «صد سال تنهایی»، اثر معروف گابریل گارسیا مارکز، سنجاق شده است، دل‌ خوشی ندارد؛ زیرا معتقد است، این سبب می‌شود ترجمه‌های دیگرش دیده نشوند. دیگر آن‌که بعد از نیم قرن به ایران برگشته است و قصد بازگشت به ایتالیا را ندارد. می‌گوید، ایران به این‌ خوبی؛ کجا بروم؟!

 

مشروح دیدار و گفت‌وگوی خبرنگاران ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، با بهمن فرزانه را بخوانید.


ادامه مطلب

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 113 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : حسین آذربایجانی (آذرپاد)

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان

← نظرسنجی

    چطور با گروه ما آشنا شدید؟




← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :